گنجور

 
واقف لاهوری

آنچه از جرم محبت دوست با من کرده است

کافرم کافر اگر دشمن به دشمن کرده است

تا برای غارت آرام من بستی کمر

هر کجا موریست قصد خرمن من کرده است

خامشان را صحبت اهل سخن گویا کند

سرمه در چشمش سواد حرف روشن کرده است

با وجود تنگ‌چشمی از لباس آسان گذشت

خار در پیراهن من رشک سوزن کرده است

لذت نظارهٔ پنهان او را تا شناخت

دل ز صد جا سینه را از شوق روزن کرده است

عادت شمشیر دارد واقف آن بیدادگر

خون عاشق ریخت تا دستش به گردن کرده است

 
 
نامبردگان شاهنامه
محتشم کاشانی

آن که بزم غیر را روشن چو گلشن کرده است

می‌تواند کرد با او آن چه با من کرده است

عنقریب از گریه نابینا چو دیگر چشمهاست

دیده‌ای کان سست عهد امروز روشن کرده است

کرده در چشم رقیب بوم سیرت آشیان

[...]

سیدای نسفی

تیغ بر کف سرتراشم قصد کشتن کرده است

عاشقان را فوطه زاری به گردن کرده است

قسمتش هرگز نمی گردد سر مویی زیاد

گرچه در دوکان خود از موی خرمن کرده است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه