آنچه از جرم محبت دوست با من کرده است
کافرم کافر اگر دشمن به دشمن کرده است
تا برای غارت آرام من بستی کمر
هر کجا موریست قصد خرمن من کرده است
خامشان را صحبت اهل سخن گویا کند
سرمه در چشمش سواد حرف روشن کرده است
با وجود تنگچشمی از لباس آسان گذشت
خار در پیراهن من رشک سوزن کرده است
لذت نظارهٔ پنهان او را تا شناخت
دل ز صد جا سینه را از شوق روزن کرده است
عادت شمشیر دارد واقف آن بیدادگر
خون عاشق ریخت تا دستش به گردن کرده است