سر زلفت ز صبا گر نه پریشان میگشت
کار سودازدهای چند به سامان میگشت
نامی از سرو درین باغ نبود است هنوز
که به دل یار قد یار خرامان میگشت
آنکه از زمزم و کوثر دل او آب نخورد
تشنهگرد سر آن چاه زنخندان میگشت
شد یقینم که کفنپوش کند عالم را
تیغ بیداد تو آن روز که عریان میگشت
این زمان دل به سر زلف تو خود را گم کرد
یاد آن روز که در هند پریشان میگشت
شب ز بیچارگی دل جگر من خون شد
که به امید تو در کوچهٔ حرمان میگشت
من ز تحصیل فن عشق چو فارغ گشتم
بلبل آن روز به اوراق گلستان میگشت
خبری از دل دیوانه ندارم لیکن
دیدم از دور کسی را به بیابان میگشت
چه بلا شور به سر داشت دل من کامشب
کاسهٔ داغ به کف گرد نمکدان میگشت
شب چه شمعم به نظر بود که لخت دل من
همچو پروانه بگرد سر مژگان میگشت
واقف آن شور جنون تو کجا شد که لبت
خنده میزد چو سخر چاک گریبان میگشت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.