گنجور

 
واقف لاهوری

به عهدت جابه‌جا ویرانه‌ای هست

غم آباد و مصیبت‌خانه‌ای هست

بیا بلبل که مان نالیم با هم

مرا هم بی‌وفا جانانه‌ای هست

توان یک شب شنیدن سرگذشتم

سرت گردم عجب افسانه‌ای هست

چرا بر خویشتن زلفت نلرزد

به زنجیرش چو دل دیوانه‌ای هست

مرا سودا به بازاری فکنده است

که آنجا نقد جان بیعانه‌ای هست

از آن چشم و از آن ابرو خراب است

به هر جا مسجد و می‌خانه‌ای هست

کجا داری خبر زین دیده و دل

ندیمت شیشه و پیمانه‌ای هست

نمی‌آید به شهر از دشت مجنون

که آنجا همچو من دیوانه‌ای هست

تو را ناآشنا می‌بینم امروز

همانا در دلت بیگانه‌ای هست

ز بزم می‌کشان رفتم ز عمری

هنوزم لغزش مستانه‌ای هست

بما ای مرغ گلشن هم‌قفس باش

که آنجا نیز آب و دانه‌ای هست

دلم واقف خراب افتاده بهتر

چه تعمیرش کنم غمخانه‌ای هست

 
 
نسکبان اندروید