به عهدت جابهجا ویرانهای هست
غم آباد و مصیبتخانهای هست
بیا بلبل که مان نالیم با هم
مرا هم بیوفا جانانهای هست
توان یک شب شنیدن سرگذشتم
سرت گردم عجب افسانهای هست
چرا بر خویشتن زلفت نلرزد
به زنجیرش چو دل دیوانهای هست
مرا سودا به بازاری فکنده است
که آنجا نقد جان بیعانهای هست
از آن چشم و از آن ابرو خراب است
به هر جا مسجد و میخانهای هست
کجا داری خبر زین دیده و دل
ندیمت شیشه و پیمانهای هست
نمیآید به شهر از دشت مجنون
که آنجا همچو من دیوانهای هست
تو را ناآشنا میبینم امروز
همانا در دلت بیگانهای هست
ز بزم میکشان رفتم ز عمری
هنوزم لغزش مستانهای هست
بما ای مرغ گلشن همقفس باش
که آنجا نیز آب و دانهای هست
دلم واقف خراب افتاده بهتر
چه تعمیرش کنم غمخانهای هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تورا در کوی جانان خانهای هست
به هر کویی چو من دیوانهای هست
بزن چوبش که دزد است آن سر زلف
بهدست ار نیست چوبت شانهای هست
منور شد ز رویت دیدهٔ دل نیز
[...]
بکوی عاشقان بت خانه ای هست
در آنجا دلبر جانانه ای هست
نمی داند کسی او را، ولیکن
بهر مجلس ازو افسانه ای هست
بپیش شمع رویش خور فرو رفت
[...]
به کوی عزلتم ویرانه ای هست
ز نقد وقت درویشانه ای هست
به دستم تا ز هستی دست شویم
ز خم نیستی پیمانه ای هست
مکن دورم که دارد ذوق دیگر
[...]
مرا در دل غم جانانهای هست
درون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم
که در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.