گنجور

 
واقف لاهوری

در جهان ز بالایش هر طرف بلا برخاست

این بلا نمی‌دانم یا رب از کجا برخاست

موسم بهار آمد گل به شاخسار آمد

عهد وصل یار آمد بوی آشنا برخاست

دل به شوقت از جا شد اشک راهپیما شد

رشک کارفرما شد آه از قفا برخاست

بود با من محزون جنگ تو ز حد افزون

آمدی به صلح اکنون کز رخت صفا برخاست

دل ازان وفا دشمن سر نکرد گر شیون

چیست کز درون من شور های‌ها برخاست

ای بلای عقل و دین رو به مدعی بنشین

کز دل من مسکین نقش مدعا برخاست

گرچه دل بسی بشکست لیکن آخر آن بدمست

پهلوی وفا بنشست از سر جفا برخاست

بس که گشته‌‌ام واقف با جهانیان یک‌دل

شیشه هر کجا بشکست از دلم صدا برخاست

 
 
نسکبان اندروید