بر خلق ره فتنه به دوران تو بستهست
دستش به قفا شوخی مژگان تو بستهست
چون نعل، خوش آن پیرِ جوانبخت که خود را
با قامت خم بر سم یکران تو بستهست
شمشیر علم کن که شود مشکلم آسان
این کار به یک لطف نمایان تو بستهست
چون سایه روم در قدم سرو روانت
دامان مرا عشق به دامان تو بستهست
ای چرخ به صد رنگ غم و غصّه دل من
چشم طمع از نعمت الوان تو بستهست
با ریزهٔ الماس الهی فتدش کار
زخمی که لب از شُکرِ نمکدان تو بستهست
هرگز نکند یاد گلستانِ ارم را
خوش حالِ اسیری که به زندان تو بستهست
از سینه دلم همره تیر تو برآمد
زان عهد و وفایی که به پیکان تو بستهست
ما را همه امّیدگشایش ز درِ توست
در برزخ ما بهر چه دربان تو بستهست
چون غنچهٔ ما نیمنفس وا نشد از صبح
امید گشادی ز گریبان تو بستهست
واقف چه کنی شکوه از آن زلف که صد بار
شیرازهٔ اوراق پریشان تو بستهست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.