واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

بر خلق ره فتنه به دوران تو بسته‌ست

دستش به قفا شوخی مژگان تو بسته‌ست

چون نعل، خوش آن پیرِ جوان‌بخت که خود را

با قامت خم بر سم یکران تو بسته‌ست

شمشیر علم کن که شود مشکلم آسان

این کار به یک لطف نمایان تو بسته‌ست

چون سایه روم در قدم سرو روانت

دامان مرا عشق به دامان تو بسته‌ست

ای چرخ به صد رنگ غم و غصّه دل من

چشم طمع از نعمت الوان تو بسته‌ست

با ریزهٔ الماس الهی فتدش کار

زخمی که لب از شُکرِ نمکدان تو بسته‌ست

هرگز نکند یاد گلستانِ ارم را

خوش حالِ اسیری که به زندان تو بسته‌ست

از سینه دلم همره تیر تو برآمد

زان عهد و وفایی که به پیکان تو بسته‌ست

ما را همه امّیدگشایش ز درِ توست

در برزخ ما بهر چه دربان تو بسته‌ست

چون غنچهٔ ما نیم‌نفس وا نشد از صبح

امید گشادی ز گریبان تو بسته‌ست

واقف چه کنی شکوه از آن زلف که صد بار

شیرازهٔ اوراق پریشان تو بسته‌ست