سر من خاک آستان دل است
که خیال تو میهمان دل است
داغ ما را به چشم کم منگر
که چراغی ز دودمان دل است
رفتی و قطرهقطرهی خونم
در سراغ تو همعنان دل است
قدر طفل سرشک من بشناس
یادگاری ز خاندان دل است
میفروشم به دست او چو حنا
مشت خونی که در دکان دل است
ماشطه زلف یار را مشکن
که برین شاخ آشیان دل است
بهر معراج بیخودی واقف
پرشکنزلف نردبانِ دل است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.