سر من خاک آستان دل است
که خیال تو میهمان دل است
داغ ما را به چشم کم منگر
که چراغی ز دودمان دل است
رفتی و قطرهقطرهی خونم
در سراغ تو همعنان دل است
قدر طفل سرشک من بشناس
یادگاری ز خاندان دل است
میفروشم به دست او چو حنا
مشت خونی که در دکان دل است
ماشطه زلف یار را مشکن
که برین شاخ آشیان دل است
بهر معراج بیخودی واقف
پرشکنزلف نردبانِ دل است