گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵

 

نیز نگیرد جهان شکار مرانیست دگر با غمانش کار مرا
دیدمش و دید مر مرا و بسیخوردم خرماش و خست خار مرا
چون خورم اندوه او چو می‌بخوردگردش این چرخ مردخوار مرا؟
چون نکنم بیش ازینش خوار که اوبر کند از پیش خویش خوار مرا؟
هر که زمن دردسر نخواهد و غمگو به غم و دردسر مدار مرا
هر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷

 

چونکه نکو ننگری جهان چون شد؟خیر و صلاح از جهان جهان چون شد؟
هیچ دگرگون نشد جهان جهانسیرت خلق جهان دگرگون شد
جسم تو فرزند طبع و گردون استحالش گردان به زیر گردون شد
تو که لطیفی به جسم دون چه شویهمت گردون دون اگر دون شد؟
چون الفی بود مردمی به مثلچونک الف مردمی کنون نون شد؟
چاکر نان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳

 

مرد چو با خویشتن شمار کندداند کاین چرخ می شکار کند
مار جهان را چو دید مرد به دلدست کجا در دهان مار کند؟
مرد خرد همچو خر ز بهر شکمپشت نباید که زیر بار کند
سفله جهان، بی‌وفاست ای بخردبا تو کجا بی‌وفا قرار کند؟
سوی گل او اگر تو دست بریدست تو را خار او فگار کند
خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۳

 

پیشهٔ این چرخ چیست؟ مفتعلینایدش از خلق شرم و نه خجلی
یک هنرستش که عیب او ببردآنکه زوالی است فعلش و بدلی
صبر کنم با جهان ازانکه همیکار نیاید نکو به تنگ دلی
از تو جهان رنج خویش چون گسلدچون تو ازو طمع خود نمی‌گسلی؟
از پی نان آب‌روی خویش مبرآب بکار آیدت کز آب و گلی
گرچه گلی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۵

 

ای به خطاها بصیر و جلد وملینایدت از کار خویش، خود خجلی
هیچ نیابی مرا ز پند و قرانوز غزل و می به طبع در بشلی
حاصل ناید به جسم و جان تو دراز غزل و می مگر که مفتعلی
چون عسلی شد زخانت زرد، چرابا غزل و می به طبع چون عسلی؟
از غزل و می چو تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۰

 

ای همه گفتار خوب بی‌کردار،بی‌مزه‌ای و نکو چو دستنبوی
روی مکن هر سوئی و باز مگرداز سخن خویش مباش چو گوی
گوی نه‌ای چون دوروی گشته‌ستی؟گوی کند هر زمان به هرسو روی
آنچه نخواهی که به درویش مکاروانچه نخواهی که بشنویش مگوی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو