گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیردبه نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد
قدری ز نور رویت به دو عالم ار در افتدهمه عرصه‌های عالم به همان قدر بگیرد
چو در آرزوی رویت نفسی ز دل برآرمز دم فسردهٔ من نفس سحر بگیرد
چه غم ره است این خود که دلم دمی درین رهنه غمی دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳

 

سر زلف دلستانت به شکن دریغم آیدصفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید
من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابیکه حلاوت لب تو به دهن دریغم آید
مرساد هیچ آفت به تن و به جانت هرگزکه به جان فسوس باشد که به تن دریغم آید
تن کشتگان خود را به میان خون رها کنکه چنان تنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآیدز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید
هم دورهای عالم بگذشت و کس ندانستکه رخ چو آفتابت ز چه آسمان برآید
ز دو لعل جان‌فزایت دو جهان پر از گهر شدچو تو گوهری ندانم ز کدام کان برآید
دل و جان عاشقانت ز غمت به جوش آیدچو ز سر سینه نامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویتهمه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
اگر به دستگیری بپذیری اینت منتواگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم
چه کمی درآید آخر به شرابخانهٔ تواگر از شراب وصلت ببری ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵

 

اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستیبه امید وصل جان را، خط جاودان فرستی
ز پی تو پاک‌بازان به جهان در اوفتادندچه اگر ز زلف بویی به همه جهان فرستی
ز تعجب و ز حیرت دل و جان به سر درآیدچو تو بوی زلف مشکین به میان جان فرستی
همه خلق تا قیامت به تحیر اندر افتداگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲

 

چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزیتو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگزز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی
تن و جان برفته از هش ز تو تا تو خود چه گنجیدل و دین بمانده واله ز تو تا تو خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۰

 

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانیکه ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی
دل من نشان کویت ز جهان بجست عمریکه خبر نبود دل را که تو در میان جانی
ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز می‌طپیدمچو به لب رسید جانم پس ازین دگر تو دانی
به عتاب گفته بودی که برآتشت نشانمچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱

 

چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینیچو رخت به پرده اندر تتق قمر نبینی
ز فراق چون منی را چه کشی به درد و خواریگه اگر بسی بجویی چو منی دگر نبینی
چه نکوییت فزاید که بد آید از تو بر منچه بود اگر به هر دم به دم از بتر نبینی
مکن ای صنم که گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰

 

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایینرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی
وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجیخبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی
چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالتچو به وصف تو درآیم تو به وصف در نیایی
گهری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار