گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

چشم عقلم خیره شد از عکس روی تابناکشروزگارم تیره شد از تار موی مشکبویش
شب که از خوی بد او رخت می‌بندم ز کویشبامدادان عذر می‌خواهد ز من روی نکویش
عارف سالک کجا فارغ شود از ذکر و فکرشصوفی صافی کجا غافل شود از های و هویش
خوش دل از وصلت نسازد تا نسوزی از فراقشزندگی از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرمآستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانمنه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم
در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونمدر همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم
خسرو ملک جهانم من که در جنت غلاممخواجهٔ آزادگانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

ای که می‌پرسی ز من کیفیت چشم غزالممن از این پیمانه مستم، من در این افسانه لالم
گر به خیل او در آیم خسرو فیروز بختمور به دام وی درافتم، طایر فرخنده فالم
ساده لوحی بین که خواهم بر سر خاکم نهد پاآن که همچون خاک ره کرد از تغافل پایمالم
مردم از محرومی دیدار در بزمش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

یارب آن نامهربانان مه دل فراگیرد ز کینمنرم گردد آهنش از تف آه آتشینم
گر نگیرد دامنش داد از غبار هرزه گردمور نیفتد بر رخش آه از نگاه واپسینم
با نسیم طره او در بهارستان روممبا خیال صورت او در نگارستان چینم
خود چه اندیشم ز هجران من که در بزم وصالمیا چه تشویشم ز دوزخ من که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهمگل به دامن می‌توان برد از گلستان نگاهم
گفتمش گل چیست، گفتا پیرهن چاک نسیممگفتمش مه چیست، گفتا سایه پرورد کلاهم
قصهٔ توفان نوح افسانه‌ای از موج اشکمشعلهٔ نار خلیل انگاره‌ای از برق آهم
کو چنان عشقی که تا یک جا به فرساید وجودمکو چنان برقی که تا یک سر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

زان فشانم اشک در هر رهگذاریتا به دامان تو ننشیند غباری
زلفت از هر حلقه می‌بندد اسیریچشمت از هر گوشه می‌گیرد شکاری
از برای بی قراران محبتآه اگر زلف تو نگذارد قراری
اختیاری آید اندر دست ما راگر گذارد عشق در دست اختیاری
چشم تو گر گوشهٔ کارم نگیردپیش نتوانم گرفتن هیچ کاری
رنج عشقت راحت هر دردمندیزخم تیغت مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی