به گرمی گفتش ار کار دگر هست
بجو تا وقت و فرصت این قدر هست
که این شب چون به روز آید ز شیرین
به هجران وصل بگراید ز شیرین
پس از این شب بود روز جدایی
که این بودهست تقدیر خدایی
چو فرهاد این شنید، از دل به صد درد
برآورد آهی و از جان فغان کرد
که ای وصلت دوای درد هجران
چه سازم در فراقت با دل و جان؟
تو گر رخ پوشی از من جان نخواهم
اگر دردم کُشد درمان نخواهم
به هجران گر بر این سر کوه مانم
به زیر کوهِ صد اندوه مانم
نخواهم زندگانی در فراقت
که شادم ز اجتماع و احتراقت
بگفت از اجتماع و احتراقم
اگر شادی میندیش از فراقم
که در قربت مَه ار مهرش بسوزد
ز مهرش بار دیگر برفروزد
هلالش را چو خواند در مقابل
کند بدر و بَرَد اندوهش از دل
اگر خسرو نبندد پایم از راه
به هر مَه بردمم زین کوه چون ماه
شبان تیرهات را نور بخشم
گه از نزدیک و گه از دور بخشم
و گر چون شکّرم در کام گیرد
ز لعل شکّرینم جام گیرد
دگر نگذاردم از کف زمانی
که آساید ز وصلم خسته جانی
اگر با خسروم افتد چنین کار
به هجرانم بباید ساخت ناچار
ز وصلم گر به ظاهر دور مانی
به صد محنت ز من مهجور مانی
به تمثال و به یادم آشنا شو
ز اندوه جداییها جدا شو
میسر بی مَنَت گر هست خوابی
به خواب آیم ترا چون آفتابی
غرض هر کامت از من هست مقصود
بخواه اکنون که آمد گاه بدرود
بگفتا کام خسرو کام من نیست
به شهد شهوتآلوده دهن نیست
رضای تو مرا مقصود جان است
نه کام دل نه دل اندر میان است
تو را گر راندن شهوت مراد است
مرا نی در کمر آب و نه باد است
وگر این نیست قصد و امتحان است
مرا آن تیر جسته از کمان است
به چین افکندم آنرا همچو نافه
چو آهوی ختایی بیگزافه
و گر زان صورتی بر جای ماندهست
به راه عاشقی بی پای ماندهست
بنتواند ز جا برخاست کامی
ندارد جز قعود بیقیامی
چو خسرو گر کسی آلُفته گردد
بود کین در به سعیش سفته گردد
ز حرف کوهکن شیرین برآشفت
بخندید و در آن آشفتگی گفت
چو خسرو بایدت آلفته گشتن
که میباید درم را سفته گشتن
تو کوه بیستون از پا درآری
چرا افزار دُر سفتن نداری؟
وگر داری و از کار اوفتادهست
چو خوانیمش به خدمت ایستادهست
رضای من اگر جویی ز جا خیز
به خدمت کوش و از شنعت مپرهیز
که بی مردی زنی را خرمی نیست
که بی روح القدس این مریمی نیست
بسنب این گوهر ناسفتهام را
بکن بیدار عیش خفته ام را
که از آمیزش خسرو به شکّر
نهادم پیشت این ناسفته گوهر
فکندم گنج باد آورد از دست
که جانم با غم عشق تو پیوست
ز عشقت بینیاز از ملک و مالم
در این برج شرف نبود وبالم
نخوانده خطبهام خسرو به محضر
نکرده بیع این ناسفته گوهر
متاع خویش را دیگر به خسرو
بنفروشم که دارد دلبری نو
بیا آسان کن از خود مشکلم را
به بر گیر و بده کام دلم را
که مه را مشتری در کار باشد
نه هر انجم که در رفتار باشد
چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش
به کامش شد شرنگ از غیرت آن نوش
بگفت ای عشق تو منظور جانم
کرم فرما به این خدمت مخوانم
از این خدمت مرا معذور میدار
که دُر سفتن بسی کاریست دشوار
به هجران تا رضای توست سازم
به وصلم گر نوازی سرفرازم
مرا در عشق تو از خود خبر نیست
به غیر از عاشقی کار دگر نیست
بر این سر کوهم ار گویی بمانم
وگر خواهی به پایت جان فشانم
چو شیرین این سخنها کرد از او گوش
به کامش باز کرد آن چشمهٔ نوش
دهانش را ز نقل بوسه پر کرد
ز مژگان هم کنارش پر ز دُر کرد
در آغوشش دمی بگرفت چون جان
به کامش لب نهاد و گفت خندان
که الحق چون تو اندر عشق فردی
ندیده تا جهان دیدهست مردی
نشاندم بر سر خوان وصالت
نپوشیدم ز چشم جان جمالت
ترا چندان که باید آزمودم
به رویت باب احسانها گشودم
زرت آمد برون پاک از خلاصم
چه غم دیگر ز طعن عام و خاصم
بمان چندی بر این سرکوه چون برف
گدازان کن به یادم عمر را صرف
که آخر زین گدازش جام لاله
دمد زین خاک چون پر می پیاله
به پایان نخل عشق آرد از آن بار
کند آسان هزاران کار دشوار
میان گفتگو شد صبح را چاک
گریبان و عیان شد عرصهٔ خاک
ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشید
عیان شد چون به محفل جام جمشید
پرستاران شیرین هم ز بستر
برآوردند سر چون هفت اختر
پی پوشیدن آن راز شیرین
ز جا برخاست همچون باغ نسرین
چو خور بر کوههٔ گلگون برآمد
چو سیل از کوه در هامون برآمد
وداع کوهکن کرد و عنان داد
به گلگون و روانش ساخت چون باد
پرستارانش هم از پی براندند
به هجرش کوهکن را برنشاندند
از آن هامون چو بیرون رفت شیرین
نماند آنجا به جز فرهاد مسکین
به سنگ و تیشه باز افتاد کارش
به تکمیل مثال روی یارش
ندانم در فراق یار چون کرد
ز تیشه بیستون را بیستون کرد
پس از چندی که شیرین را به خسرو
گذار افتاد و جست آن شادی نو
حدیث کوهکن گفتند با هم
دُرِ این مدعا سفتند با هم
میان گفتگو خسرو ز شیرین
شنید از محنت فرهاد مسکین
به عشق کوهکن دیدش گرفتار
پی آزادیش دل ساخت بیدار
به دفع کوهکن اندیشهها کرد
بسی تیر خطا از کف رها کرد
در آخر از حدیث مرگ شیرین
به جان کوهکن افکند زوبین
نبودش چون ز عشق او فروغی
به جانش زد خدنگی از دروغی
به تیشه دست خود سر کوفت فرهاد
شد از کوه دو صد اندوه آزاد
درخت عشق را جز غم ثمر نیست
بر و برگش جز از خون جگر نیست
نه تنها کوهکن جان داد ناشاد
که خسرو هم نشد زین غصه آزاد
یکی از تیشه تاج غم به سر داشت
یکی پهلو دریده از پسر داشت
خمش کن صابر از این گفت پرپیچ
که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ
زبان زین گفتگو بربند یکچند
که طوطی از زبان ماندهست در بند
وصال و وحشی این افسانه خواندند
به پایان نامده دامان فشاندند
تو هم رمزی از این افسانه گفتی
که اندر خواب دیدی یا شنفتی
جهان گویی همه خواب و خیال است
خیال و خواب اگر نبود چه حال است؟
دلم از معنی این قال خون است
که در آخر ندانم حال چون است
بود خواب و خیال این خواری ما
پس از مردن بود بیداری ما


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ عشق فرهاد و شیرین و امتحان عشق آنان است. فرهاد با شنیدن خبر جدایی، از غم و فراق ناله سر میدهد و خود را برای هر نوع درد و رنج آماده میکند. در پاسخ، شیرین به او میگوید که باید برای به دست آوردن عشق خود تلاش کند و در این راه، از او میخواهد که به جای اندوه، بر تلاش بپردازد. در انتها، سرنوشت هر دو عاشق سرشار از غم و اندوه است، به طوری که فرهاد در نهایت از شدت فراق و درد، جان میبازد. این اثر به نمایش دانی از عشق، تلاش و تلخی جدایی میپردازد.
هوش مصنوعی: فرهاد به شیرین میگوید که اگر کار دیگری هست، سریعاً آن را انجام بده، زیرا هنوز فرصت و زمان برای این کار وجود دارد.
هوش مصنوعی: این شب وقتی صبح شود، فرهاد از عشق شیرین جدا خواهد شد و به درد دوری از او خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: پس از این شب، روز جدایی فرا میرسد و این جدایی، سرنوشت و مقدر شدهای از سوی خداوند است.
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد این را شنید، از دلش به خاطر درد بسیار آوایی بلند کرد و از جانش نیز نالهای سر داد.
هوش مصنوعی: ای عشق، تو تنها درمان درد جدایی و دوری هستی. در غیبت تو، با دل و جانم چه کنم؟
هوش مصنوعی: اگر تو به من توجه نکنی و از من روی برگردانی، برایم مهم نیست که اگر در زخم دلم بیفزایی، بهبودی نمیطلبم.
هوش مصنوعی: اگر به خاطر جدایی تو، بالای این کوه بمانم و زیر کوهی از اندوههای بسیار زندگی کنم، باز هم برایم فرقی ندارد.
هوش مصنوعی: نمیخواهم زندگی در دوری تو را، چون از نزدیکی و جمع شدن با تو خوشحالم.
هوش مصنوعی: او میگوید اگر به خوشحالی و جمع بودن فکر میکنی، نباید دربارهٔ دوری و فراق من نگران باشی. چون من از این جمع و بودن، از عشق و اشتیاقم متأثر شدهام.
هوش مصنوعی: اگر در دوری او (شیرین) دل من از محبتش بسوزد، دوباره از عشق او شعلهور خواهد شد.
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد هلال (ماه) را در مقابل خودش میبیند، از آن میخواهد که آن را بخواند و به او بگوید که چگونه میتواند درد و اندوهش را از دلش بیرون کند.
هوش مصنوعی: اگر خسرو (که عشق شیرین است) من را از مسیر عشق دور کند، بیاختیار به هر مَه (زنی زیبا) میروم و مانند ماه به زیباییام از این کوه (یعنی زندگی) میتابم.
هوش مصنوعی: من در اینجا از نزدیک و دور، روشنایی و دیدار عشق تو را میدهم، تا در هر حالی که هستی، راه تو را روشن کنم.
هوش مصنوعی: اگر او مانند شکر در کام شیرین باشد، من از لبان او جامی سرشار از لذت و شیرینی مینوشم.
هوش مصنوعی: دیگر نمیگذارم از دستم زمانی که از عشق من آرام گیرد و دلی خسته و رنجور دارد.
هوش مصنوعی: اگر چنین که در غیاب شیرین به فرهاد برسد، با پدرش، خسرو، برخورد کند، ناگزیر باید به جدایی و دوری از او تن دهد.
هوش مصنوعی: اگر در ظاهر از من دور باشی، به هر حال من با تحمل زیاد از دوریات رنج میبرم و از تو جدا احساس تنهایی میکنم.
هوش مصنوعی: به یاد من و تصویری از من آشنا شو و از غم جداییها فاصله بگیر.
هوش مصنوعی: اگر بیتو خواب و آرامی نباشد، همواره به خواب تو میآیم؛ تو برای من همچون آفتابی هستی که وجودت روشنایی زندگی من است.
هوش مصنوعی: منظور از «هر کامت از من» این است که هدف و خواسته تو از من چیست؛ اکنون که وقت وداع فرا رسیده، خواستهات را بگو.
هوش مصنوعی: فرهاد میگوید عشق و خواستههای شیرین برای او مثل لذتی از شیرینی (شهوت) نیست و او با طعمی آغشته به زهر، خواستههایش را نمیخواهد.
هوش مصنوعی: رضایت تو برای من هدف و آرزوی اصلی است و هیچگونه خواستهای از دل یا لذتهای آن برایم مهم نیست.
هوش مصنوعی: اگر هدف تو از عشق، فقط شهوت و لذت جنسی باشد، برای من اهمیتی ندارد و نه به زیبایی جسمی تو علاقهمندم و نه به ویژگیهای ظاهریات.
هوش مصنوعی: اگر این مورد هدف تو نیست و فقط میخواهی من را آزمایش کنی، پس آن عشق تو شبیه تیری است که از کمان رها شده و هدف ندارد.
هوش مصنوعی: من در اینجا آن را به شکل زیبایی از دست دادهام، همانند دستهگلی که بیدلیل در چین میافتد و به زیبایی آهوهای ختایی (آهوهای سرسبز) اشاره دارد.
هوش مصنوعی: اگر از او نشانی باقی مانده، در حقیقت، در راه عشق، وجودی بیحرکت و بیپایی باقی مانده است.
هوش مصنوعی: کسی که نمیتواند از جا برخیزد، هیچ کامی نمیبرد و فقط در نشستن بیحرکت میماند.
هوش مصنوعی: اگر کسی مثل خسرو (شاهزادهای معروف در ادبیات فارسی) در عشق دلبسته و گرفتار شود، ممکن است در جستوجوی محبوبش کارهای خطرناکی انجام دهد.
هوش مصنوعی: شیرین به سخن کوهکن (فرهاد) دلگیر شد ولی در عین حال به او لبخند زد و در همین حال، چیزی را گفت.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی مانند خسرو محبوب شوی، باید دلت را به عشق سپرد و در این راه به فراق و جدایی تن بدهی.
هوش مصنوعی: چرا تو که مانند کوه بیستون محکم و بزرگ هستی، در عشق و احساسات خود قدرت و ابزار لازم برای ابراز عواطف را نداری؟
هوش مصنوعی: اگر کسی ثروتی داشته باشد و در اثر سختیها یا مشکلات از آن بینصیب مانده باشد، به محض اینکه او را به خدمت دعوت کنیم، خود را در دسترس و آماده خدمت نشان میدهد.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال خشنودی من هستی، از مکان خود برخیز و با جدیت به انجام خدمت بپرداز و از ترفندها و کاستیهای خود دوری کن.
هوش مصنوعی: زنی که بدون همسر (مرد) نیست، خوشبختی و شادمانی نخواهد داشت و همچنین مریم (مریم مقدس) نیز بدون روحالقدس نمیتواند وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: عشق من را بیدار کن و از خواب عیشم بیرون بیاور تا این جواهر نادیده را بشناسی.
هوش مصنوعی: به خاطر نزدیکی و ارتباطی که خسرو با شیرینی عشق دارد، این گوهر ناپخته و خام را برای تو قرار دادهام. به عبارتی، این احساسات و عواطف ناشی از عشق را به تو تقدیم کردهام.
هوش مصنوعی: گنجی که باد آورده بودم را رها کردم، زیرا جانم به خاطر غم عشق تو به تو وابسته شده است.
هوش مصنوعی: از عشق تو به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم و حتی از ثروت و داراییام نیز بینیازم؛ در این مرتبه بلند از شرف و منزلت، فقط عشق تو برایم ارزشمند است.
هوش مصنوعی: من هنوز در محضر خسرو خطبهام را نخواندهام و نتوانستهام این جواهر ناگفته را به او بفروشم.
هوش مصنوعی: فرهاد میگوید دیگر متاع و دارایی خود را به خسرو نفروشم، زیرا خسرو به دلیل داشتن معشوقهای جدید، دیگر جذابیتی برای او ندارد.
هوش مصنوعی: بیا و مشکلات من را آسان کن، مرا در آغوش بکش و آرزوهایم را برآورده کن.
هوش مصنوعی: ماه را تنها کسی دوست دارد که به طور واقعی عاشق است، نه هر ستارهای که صرفاً ظاهر خوبی دارد.
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد این حرفها را زد، شیرین به او گوش داد و تحت تأثیر غیرت او قرار گرفت و از این «شنیدن» احساس خوشحالی و لذت کرد.
هوش مصنوعی: فرهاد به شیرین میگوید ای عشق، تو هدف و مقصود زندگی من هستی و از تو خواستارم که به خاطر این خدمت (که به خاطر محبت به تو انجام میدهم) مرا سرزنش نکنی.
هوش مصنوعی: از من طلب عذر کن، زیرا دُر سفتن (دُر صیقل دادن یا جواهر تراشیدن) کار بسیار سختی است و من قادر به انجام آن نیستم.
هوش مصنوعی: من برای دوری و جدایی از تو راضی هستم، اما اگر به من لطف کنی و به وصالت برسم، در آن صورت افتخار و سر بلندی نصیبم خواهد شد.
هوش مصنوعی: من در عشق تو به هیچ چیز دیگری توجه ندارم و جز عشق ورزیدن به تو هیچ کار دیگری برایم مهم نیست.
هوش مصنوعی: اگر بگویی روی این بلندی بمانم، آن را انجام میدهم و اگر بخواهی، جانم را فدای پاهای تو میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی شیرین این حرفها را زد، فرهاد به خاطرش گوشش را به کام او نزدیک کرد و چشمهٔ شیرین عشقش را آماده کرد.
هوش مصنوعی: فرهاد دهان شیرین را با بوسههایش پر کرد و از دور چشمهایش به خاطر زیبایی و جذابیتش همچون مروارید پر از نور شد.
هوش مصنوعی: در آغوش شیرین، فرهاد لحظهای را بهسان جانش در آغوشش گرفت و لبهایش را بر لبهای او نهاد و با خنده صحبت کرد.
هوش مصنوعی: واقعاً در عشق، کسی مانند تو را هیچکس ندیده است، تا به حال هیچ مردی در دنیا اینطور عشق را تجربه نکرده است.
هوش مصنوعی: من تو را در کنار خود نشاندن در میزبانی از عشق، و در مقابل زیباییات، چشم دلم را از دیدن تو نمیبندم.
هوش مصنوعی: من تو را به اندازه کافی آزمایش کردم و برایت درهای محبت و لطف را باز کردم.
هوش مصنوعی: زرت (یعنی زودتر) به خاطر رهاییام، بیرون آمدی و من دیگر از سخنان آزاردهندهی مردم (فرضا، طعنه و انتقاد دیگران) نگران نیستم.
هوش مصنوعی: به من اجازه بده که مدتی در این سر کوه بمانی، مثل برف که گداخته میشود و یادم را زنده میکند، عمرم را به همین خاطر صرف کن.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زوال و گدازش یادآور میشود که در نهایت، به شکلی شگفتانگیز از این گدازش، گلابی نظیر جامی پر از لاله به بار میآید و از این خاک، مانند انسانی با روح و احساسی عمیق، محصولی ارزشمند و دلپذیر به وجود میآید.
هوش مصنوعی: عشق مانند نخل بلندی است که با رسیدن به انتهای آن، پس از تحمل زحمتها و سختیها، انسان میتواند به آسانی به دستاوردهای بزرگ و ارزشمندی دست یابد.
هوش مصنوعی: در میان صحبتها، صبح فرا رسید و چاک گریبان یعنی روز روشن شد و عرصهٔ خاکی که در آن زندگی جریان دارد، نمایان گردید.
هوش مصنوعی: ز زیر سایهٔ شب، مانند تخم خورشید، روشنی و تابش آن آشکار شد؛ این نور در محفل جام جمشید، که نماد لذت و شادی است، نمایان گردید.
هوش مصنوعی: پرستاران شیرین نیز او را از بستر برخواستند و سرش را چون هفت اختر بلند کردند.
هوش مصنوعی: شیرین بهخاطر پنهان کردن آن راز، از جای خود بلند شد، مانند گلهای نسرین که به زیبایی از خاک بیرون میآیند.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید بر کوه سرخ رنگ طلوع کرد، مانند سیلی که از کوه سرازیر میشود، به سوی دشت روانه شد.
هوش مصنوعی: کوهکن (فرهاد) از شیرین جدا شد و از دستش رها کرد و او را در حالت پرواز و سبکی مانند باد آزاد گذاشت.
هوش مصنوعی: پرستاران شیرین نیز به دنبال فرهاد رفتند و او را از شیرین جدا کردند و به کوهکن (آنگاه که فرهاد در غم دوری شیرین قرار داشت) برگرداندند.
هوش مصنوعی: زمانی که شیرین از هامون (محل زندگی فرهاد) خارج شد، دیگر هیچکس جز فرهاد، که بیچاره و مسکین بود، در آنجا نماند.
هوش مصنوعی: فرهاد دوباره به کار خود با سنگ و تیشه مشغول شد تا به یاد محبوبش، شیرین، شکل و زیبایی مورد نظرش را کامل کند.
هوش مصنوعی: در بیستونی و جدایی یار، نمیدانم فرهاد چگونه این سنگ و تیشه را به کار میبرد.
هوش مصنوعی: مدتی گذشت و بعد از آنکه شیرین به خسرو رسید، شادی تازهای به وجود آمد.
هوش مصنوعی: داستان فرهاد (کوهکن) و عشق او به شیرین را با هم گفتند و هر دو بر این حقیقت تأکید کردند.
هوش مصنوعی: خسرو در حین صحبت متوجه میشود که شیرین از درد و رنج فرهاد، که مسکین و بیچاره است، صحبت کرده است.
هوش مصنوعی: فرهاد در عشق به شیرین به شدت گرفتار شده و برای آزادی او دلش بیدار و هوشیار شده است.
هوش مصنوعی: فرهاد (کوهکن) برای دور کردن اندیشههای منفی و ناپسند، تلاش زیادی کرد و در این راه اشتباهات زیادی انجام داد.
هوش مصنوعی: در نهایت، با شنیدن خبر مرگ شیرین، کوهکن (فرهاد) ناراحت و آشفته شد و مانند نیزهای بر دلش زده شد.
هوش مصنوعی: فرهاد به خاطر عشق شیرین هیچ نور و روشنی در زندگیاش احساس نمیکند و این درد و رنجی که به دلش نشسته، مانند نیزهای از دروغ و کذب به جانش میزند.
هوش مصنوعی: فرهاد با تیشهاش به کوه میکوبد و با این عمل، دو صد درد و اندوه را از خود دور میکند.
هوش مصنوعی: درخت عشق تنها میوهاش غم است و جوانهها و برگهایش تنها از خون دل حاصل میشود.
هوش مصنوعی: تنها کوهکن (فرهاد) به خاطر غم عشق جان نداد، بلکه خسرو نیز به خاطر این غصه رنج میبرد و آزاد نیست.
هوش مصنوعی: یکی از آن تیشهها که به عنوان نماد غم و ناراحتی استفاده میشود، بر سر کسی است که دچار غم شده و دیگری نیز از طرف پسرش، زخمی و آسیبدیده است.
هوش مصنوعی: ای صابر، از این سخنان و حرفهای پیچیده خاموش باش، چرا که دنیا جز عدم و پوچی چیزی نیست.
هوش مصنوعی: مدت کوتاهی از حرف زدن دربارهٔ عشق و مسائل آن دست بکش، زیرا طوطی (که نماد عاشق یا شیدایی است) به خاطر حرفهای عاشقانه در دام گرفتار شده است و نمیتواند آزادانه پرواز کند.
هوش مصنوعی: این افسانه دربارهٔ عشق و وصال فرهاد و شیرین است که به پایان نرسیده و در دلها همچنان باقی مانده است. عشق آنها به قدری قوی و عمیق است که حتی بعد از داستان، همچنان در یادها و احساسات مردم باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: تو هم بهنوعی از این داستان چیزهایی گفتی که یا در خواب دیدهای یا از کسی شنیدهای.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که جهان مانند خواب و خیالی است و اگر خواب و خیال وجود نداشته باشد، وضعیت واقعی دنیا چگونه خواهد بود؟
هوش مصنوعی: دل من از مفهوم این سخن، پر از درد و ناراحتی است و در نهایت نمیدانم حال من چطور است.
هوش مصنوعی: زندگی ما پس از مرگ شبیه به خواب و خیال است و حالتی از رنج و خواری دارد. بیداری واقعی ما به معنای رهایی از این وضعیت، پس از مرگ خواهد بود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.