گنجور

 
وحشی بافقی
 

چو شیرین کوهکن را دید با خویش

به تنها دور از چشم بداندیش

به نرمی گفت او را خیرمقدم

که جانت از وصالم باد خرم

غم دیرین مگو در سینه دارم

که در ساغر می دیرینه دارم

بگو، بشنو ، چو اکنون هست فرصت

که عاقل گاه فرصت ندهد از دست

کم افتد کز دری یاری درآید

پس از سالی گل از خاری برآید

به هر سودا اگر می‌بود سودی

فقیری در جهان هرگز نبودی

به ملک و مال اگر کس کام دیدی

ز لعلم کام خسرو جام دیدی

ز قسمت بیش نتوان خورد هرگز

ز مدت پیش نتوان برد هرگز

چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش

به سر همچون خم می آمدش جوش

بگفتا عقل کو تا کار بندم

بگو تا پیش تو زنار بندم

بگفتا از لبم شکر نخواهی

بگفتا خواهم ار کیفر نخواهی

بگفتا شکرم را نرخ جان است

بگفتا گر به سد جان رایگان است

بگفتا یک دو ساغر خورد باید

بگفتا هر چه فرمایی تو شاید

بگفتا نه صراحی پیش دستم

بگفتا ده قدح زان چشم مستم

نگاهی کرد از آن چشم مستش

بکلی برد دین و دل ز دستش

قدح پر کرد و گفتا گیر و درکش

گرفت و خورد و گفتا پرده برکش

شنید و برقع و معجر برانداخت

به رویش دیده برکرد و سرانداخت

چوشیرین آن نیاز از کوهکن دید

به رویش چون گل سیراب خندید

ز درج لعل مروارید بنمود

نیاز کوهکن زان خنده افزود

تقاضا کرد بوسیدن لبش را

به سر ننهاد دندان مطلبش را

چو شیرین گشت آگه از تقاضاش

به سان غنچه خندان گشت لبهاش

میان خنده و مستی به کامش

نهاد آن لب که از وی بود کامش

لبش چون با لب شیرین قرین شد

به کام از کوثرش ماء معین شد

نبودش باور از بخت این که شیرین

نشسته در برش چون باغ نسرین

به دندان خواست خاییدن لبش را

نه تنها لب که سیب غبغبش را

ولی ترسید کز لعلش چکد خون

فتد از پرده راز عشق بیرون

به بوسیدن نیفزود او گزیدن

که چون خسرو شکر باید مزیدن

دل شیرین هم از آن کار خوش بود

که با او یار و او با یار خوش بود

زمانی دیر در این کار ماندند

دویی را در برون در نشاندند

یکی گشتند همچون شیر و شکر

نه از پا باخبر بودند و نی سر

چو جان و تن به هم پیوسته گشتند

ز هر اندیشه‌ای وارسته گشتند

چو از شب رفت پاسی دست فرهاد

شد اندر سینهٔ آن سرو آزاد

دولیمو دید شیرین و رسیده

که به ز آن باغبان هرگز ندیده

برای دفع صفراهای هجران

بر آن شد تا گزد او را به دندان

ولیکن از گزیدن پاس خود داشت

مکیده و بوسه‌ای در پاش بگذاشت

براند از ساحت سینه به نافش

چو شیرین داشت زین جرأت معافش

ز ناف او دل فرهاد خون شد

چو مشک از نافهٔ نافش برون شد

مگرپنداشت ناف او فتاده‌ست

به حقه لعل رخت خود نهاده‌ست

همی رفت از پی افتاده نافش

که جا بدهد چو مشک اندر غلافش

ره از شلوار بندش دید بسته

چو بندی شد دلش زین عقده خسته

ولی از معنی خیر الامورش

نه در نزدیک دل ماند و نه دورش

کز اینجا بر گذشتن حد کس نیست

بجز خسرو کسی را این هوس نیست

چو نقدش از محک بی‌غش برآمد

چو آب افتاده ، چون آتش برآمد

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

metii در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱، ساعت ۱۵:۱۵ نوشته:

دمش گرم بابا...
کلی حال کردیم!!!!
کاشکی ادامه داشت...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
فرهاد در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۰ نوشته:

سلام کسی میتونه کل این شعر زیبا را معنی کنه؟
باتشکر

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ما را همه شب نمی برد خواب در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۱ نوشته:

فرهاد جان اگر واقعا دنبال معنی این شعر هستی , همون ضرب المثل قدیمی میگه :
وقتی دو تا نامحرم تو اتاق باشند نفر سوم شیطانه ,
که البته این ماجرا شاید خیال پردازی وحشی در مورد معشوق باشه ,
چون شیرین عاشق خسرو بود , و اگر فرهاد رو بر سر زبان ها انداخت , قصدش این بود که خسرو حسادت کنه و سراغش بیاد , شیرین بخاطر خسرو سال ها صبر کرد, و بعد از قتل خسرو به دست پسرش شیرویه, از عشق خسرو و فرار از ازدواج با شیرویه کنار پیکر خسرو خودش رو کشت

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
وحید در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۹ نوشته:

با سلام و ضمن عرض تشکر از زحمات دست اندر کاران این مجموعه و همچنین عذرخواهی از سایر دوستان، تا جایی که من میدونم و تا حدودی اطلاع دارم شیرین بر سر دوراهی عشق فرهاد و خسرو بوده و به قولی کام دل ز هر دو میستاند، که البته عشق خسرو هوس بود و عشق فرهاد پاک...
و دید اهالی بیستون به فرهاد به چشم یک مجنون بوده که در صدد برمیان از سر راه شیرین برش دارن و با گذاشتن شرطی که از عهده هیچکس برنمیاد فرهاد رو از شیرین دور میکنن و شرطم این بوده که دو تا رودخونه که در طرف کوه بیستون بوده رو بهم وصل کنه که فرهاد با کمال میل قبول میکنه و دست به کار میشه و شروع به کندن کوه میکنه و روزها و روزها روزها به کارش ادامه میده و مردم که دیدن دست بردار نیست و میدونستن فقط با مرگ شیرین دست از کار میکشه و با گفتن خبر دروغین مرگ شیرین به فرهاد ( با همون تیشه ای که برا کندن کوه ) استفاده میکرده به سر خودش میزنه و همونجا جان به جان آفرین تسلیم میکنه و تمام...
البته همین الانشم آثار و علایمش تو کوه بیستون هست شهرستان بیستون
حالا این شعری که دوستان زحمتشو کشیدن تو همون روزای کوه کنی فرهاد اتفاق میفته که شیرین به دیدن فرهاد میرفته .....
و در آخر یه کوچولو سوال از نویسنده محترم ؟؟؟؟
ببخشید ( که در سفتن بسی کاریست دشوار ) رو چرا حذفش کردین از شعر ؟؟؟؟؟؟؟؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
عرفان در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۶ نوشته:

آقای وحید
بیت (که در سفتن بسی کاریست دشوار) از این شعر حذف نشده است. بلکه این بیت متعلق به بخش بعدی کتاب یعنی (امتحان کردن شیرین فرهاد را به عشق‌) است و در گنجور هم این بیت آمده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.