گنجور

 
وحشی بافقی

بی رخِ جان‌پرورِ جانان مرا از جان چه حظ

از چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ

دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مه‌پاره رفت

چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ

ناامید از خدمتِ او جان چه کار آید مرا

جان که صرفِ خدمتِ جانان نگردد زان چه حظ

جانبِ بستان چه می‌خوانی مرا ای باغبان

با من آن گل‌پیرهن چون نیست در بستان چه حظ

دل به تنگ آمد مرا وحشی نمی‌خواهم جهان

از جهان بی او مرا در گوشهٔ حرمان چه حظ