گنجور

شمارهٔ ۲۶

 
وحدت کرمانشاهی
وحدت کرمانشاهی » غزلیات
 

دلی که در خم آن زلف تابدار افتاد

چو شبروان سر و کارش به شام تار افتاد

هوا عبیر فشان شد مگر گذار صبا

به زیر حلقه آن زلف مشگبار افتاد

به دام زلف تو تنها نه من گرفتارم

در این کمند بلا همچو من هزار افتاد

دگر نه پای طلب دارم و نه دست سبب

که آن بماند ز رفتار و این ز کار افتاد

فغان و ناله برآمد ز بلبلان چمن

به باغ دامن گل چون به دست خار افتاد

هوای طوبیم از سر برفت خواجه، مرا

به سر چو سایه آن سرو جویبار افتاد

ز دست شاهد شیرین زبان شکر لب

به کام طبع می تلخ خوشگوار افتاد

کسی که عشق نورزید و ذوق می‌نچشید

در این زمانه عزیزان ز چشم یار افتاد

مگوی نکته توحید را به کس وحدت

که راه هرکس از این نکته سوی دار افتاد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.