گنجور

 
واعظ قزوینی

بحمدالله که باز از لطف ایزد

در آمد خلق عالم را بتن جان

ز کف چون «شاه عباسی » اگر داد

«صفی » آسا خدیوی یافت ایران

بدست آورد تا زینگونه شاهی

بسی بر دور عالم گشت دوران

شه بیدار دل، کز فیض جودش

نبیند هیچکس خواب پریشان

به پیش ریزش دست سخایش

شده دامن بکف کوه و بیابان

بپای تخت او، تا سر گذارند

گهرها از صدفها گشته غلتان

نگاهش از غضب، خصم دغا را

بود بر سطر هستی خط بطلان

چنان آباد شد گیتی ز عدلش

که تنگی میکند بر گنج ویران

پی این دولت پاینده واعظ

شد از پیر خرد تاریخ جویان

چو دید او تاج اقبالش بسر، گفت:

«صفی گردید شاه ملک ایران

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟

چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟

یکی اندر دهان حق زبانست

یکی اندر دهان مرگ دندان

دقیقی

ملک آن یادگار آل دارا

ملک آن قطب دور آل سامان

اگر بیند بگاه کینش ابلیس

ز بیم تیغ او بپذیرد ایمان

بپای لشکرش ناهید و هرمز

[...]

عنصری

بدان گردیست آن سیمین زنخدان

بدان خمیدگی زلفین جانان

یکی گوئی که از کافور گوییست

یک گوئی که هست از مشگ چوگان

چه چیزست آن خط مشکین و آن لب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ز من معزول شد سلطان شیطان

ندارم نیز شیطان را به سلطان

سرم زیرش ندارم، مر مرا چه

اگر بر برد شیطان سر به سرطان؟

همی دانم که گر فربه شود سگ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه