گنجور

 
واعظ قزوینی

بگرامی برادر جانی

که مبادا بدش ز دور فلک

آن بتن مردمی، بجان یاری

آن بخلق آدمی، بخلق ملک

داد یکدانه گوهری ایزد

چه گهر؟ بهر چشم دل عینک!

عمر و توفیق، سرنوشتش باد

حرف غم گرددش ز خاطر حک

تا برد ره بکعبه مقصود

جاده شرع باشدش مسلک

تا برد ره بکعبه مقصود

جاده شرع باشدش مسلک

گردد از نخل عمر برخوردار

نشود لطف حق از او منفک

بهر تاریخ مولدش، گفتم:

«به شب مبعث آمد این کودک »

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

ای لک، ار ناز خواهی و نعمت

گرد درگاه او کنی لک و پک

یخچه بارید و پای من بفسرد

ورغ بر بند یخچه را ز فلک

عنصری

تبنک را چو کژ نهی بیشک

ریخته کژ برآید از تنبک

مسعود سعد سلمان

تن ما زیر جامه های تنگ

گشت تازه ز بادهای خنک

انوری

ای نمودار ارتفاع فلک

ساکنانت مقدسان چو ملک

اوج سقف تو رازدار سماک

بیخ صحن تو همنشین سمک

در تمیز میان جنت و تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه