گنجور

 
واعظ قزوینی

ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانه‌ای

هست گنج عبرتی در کنج هر ویرانه‌ای

رزق را آرام جز در کام روزی‌خوار نیست

رو به سوراخ دهن، موری بود هر دانه‌ای

در جهان کج‌نهاد از راستی نبود نشان

غیر حرفی راست، گاهی، آن هم از دیوانه‌ای

ریخت چون دندان، شود پیچیده تقریر کلام

هست دندان در دهن، زلف سخن را شانه‌ای

نیست از جوشیدن خلق جهان با یکدگر

در میان جز جوش طفلان بر سر دیوانه‌ای

آشنارویی ندیدم در جهان واعظ، مگر

گاه حرف آشنایی، آن هم از بیگانه‌ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتمش برگو چه حکمت هست گفتا آنکه بود

آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

خواجوی کرمانی

دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی

گفت در مستان لا یعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ئی

گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم

[...]

اهلی شیرازی

آدم و گندم، من و خال لب جانانه‌ای

من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانه‌ای

درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل

هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانه‌ای

سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی

[...]

سیدای نسفی

پنجه‌ام هرگز نرفته بر در کاشانه‌ای

نقش پای من ندیده آستان خانه‌ای

دامن زلف تمنا کی به چنگ آید مرا

نی زبان گفت‌و‌گو و نی اصول شانه‌ای

ساغر خود می‌برم پیش حباب از سادگی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه