گنجور

 
واعظ قزوینی

چهره بگشای، که از شوق بپرواز آیم

تا بود جان بتن از خود روم و، باز آیم

پر ز افغانم و خاموش چو ابریشم ساز

ناخن دادرسی کو که به آواز آیم؟!

تنم از ضعف چنان شد، که بسر منزل خویش

نبرم راه ز بیهوشی اگر باز آیم

شبنم آسا همه تن دیده گریان گردم

چون بگلگشت سراپای تو طناز آیم

لطف کردی قدمی رنجه نمودی باری

آن قدر باش که از خود روم و باز آیم

کردم آلوده بصد عیب چو واعظ خود را

تا بیاد تو ز بدگویی غماز آیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

جذبه ای کو که ازین نشأه به پرواز آیم؟

سبک از پله انجام به آغاز آیم

صبح محشر نفس بیهده ای می سوزد

نه چنان رفته ام از خود که دگر باز آیم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه