گنجور

 
واعظ قزوینی

فصل شباب رفت و، نیامد بکار هیچ

فیضی نیافتیم ازین نوبهار هیچ

دنیای شوم را نبود، هیچ اعتبار

با آنکه کس از او نگرفت اعتبار هیچ

از بسکه این جهان نبود دلنشین مرا

در دل نمی نشیند ازو جز غبار هیچ

در پیش زرپرست که فکرش همه زر است

باشد شمار زر، همه روز شمار هیچ

آخر هوای نفس تو، آه ندامت است

زین می ندیده است کسی جز خمار هیچ

واعظ نبوده بی تب و لرز از برای رزق

بر وی نشد هوای جهان سازگار هیچ