گنجور

 
واعظ قزوینی

رنگ سرخ آدمی را میکند زرد احتیاج

روی گرم دوستان را، میکند سرد احتیاج

ای بسا روها که کرد از رنگ خجلت غازه دار

کرده مردان را بسی نامرد، نامرد احتیاج!

ظاهر از سیمای نخل تشنه می گردد که چون

چهره آزادگان را میکند زرد احتیاج

اره در پا ز آمد و رفت در دونان نهاد

نخل عزتها بسی از پا درآورد احتیاج

پیش صاحبدل که میداند زیان و سود خویش

هست دلها را ز درمان بیشتر درد احتیاج

کیسه تا گردید پر، دل شد ز یاد حق تهی

آنچه با ما بی نیازی کرد، کی کرد احتیاج!

لذت شهد قناعت را بکامش تا رساند

واعظ ما را ز لذتها غنی کرد احتیاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاج

لازم این نشأه افتاده است درد احتیاج

در گذر از عالم امکان که این وحشت سرا

بستر بیمار را ماند ز درد احتیاج

خرقه اش را بخیه از دندان سگ باشد مدام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه