گنجور

 
طغرای مشهدی

صد جامه پوشد از شرم، سرو خجسته قامت

جایی که آن سهی قد، از پیرهن برآید

میدان شناس داغم، مردآزمای شورش

از عهده دل من، کی سوختن برآید؟

نیش وطن دلم را نوش است در غریبی

گل قدر خار داند، چون از چمن برآید

زین گونه ام که غربت دامن گرفته، ترسم

کز آتش فراقم، دود از وطن برآید