زآن نمودیم من و دل، چو شب از غم پوشش
که ندیدیم به از جامهٔ ماتم پوشش
ما به عریانی شمشیر تو آموختهایم
زخم ما را، ز نمک به که، ز مرهم پوشش
جامه کردم سیه و جام غمی بگرفتم
که مهیا بودم هم خورش و هم پوشش
لقمه و خرقه میفزا که بود بیش عزیز
مرد چندانکه بود کم خورش و کم پوشش
میکنم اشک تنک بر دل اندام ضعیف
خار خشکم سزدم کسوت شبنم پوشش
تو به عریانی و وارستگی عیسی وقت
وین خزان را همگی ساخته آدم پوشش
ما غم از بهر خورش و ز پی پوشش نخوریم
بگل تیره خوراک و بجهنم پوشش
«طالبم» ساخته با کسوت دیرینهٔ داغ
چون عروسان نکنم تازه دمادم پوشش