گنجور

 
طالب آملی

شکیب دیدن آن چهره بی نقاب ندارم

که سایه پرورم و تاب آفتاب ندارم

امید وصل کلی دارم وز اشک دمادم

بجامه فرصت افشاندن کلاب ندارم

نسب درست نماید بمرگ راحت عاشق

خوشم که منت آسودگی زخواب ندارم

تو بی‌وجود من آن آتشی که دود نداری

من از فراق تو آن‌گوهرم که آب ندارم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
بابافغانی

مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارم

بناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم

هنوز در خفقانم ز گریه های شبانه

زبان بگز که وجود چنین شراب ندارم

بماند دانش من در جواب یک سخن تو

[...]

صائب

مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم

ز هیچ چشمه دیگر امید آب ندارم

بغیر دل که به دست خداست بست و گشادش

دگر امید گشایش ز هیچ باب ندارم

خوشم به وعده خشکی ز شیشه خانه گردون

[...]

قصاب کاشانی

بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارم

ز دوری تو دگر نیم‌روزه تاب ندارم

دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادم

عمارتی که تواند شدن خراب ندارم

در این محیط که هجران بود کشاکش موجش

[...]

طبیب اصفهانی

به این خوشم که ز دردت به دیده خواب ندارم

ولی دریغ که دردم فزون و تاب ندارم

رسیده ضعف بجائی مرا که از من خسته

تو حال پرسی و من طاقت جواب ندارم

نیم غمین که فتادم ز پا غمم همه اینست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه