یا ملک العرش ما، مخترع العالمین
افتح افتح لنا، باب اشارات دین
خالق قادر که کرد خلق بحرف دوئی
هم حرکات فلک هم سکنات زمین
صانع مطلق که داد قادر صنعش وجود
خلق عدم ز اولین با طبقه آخرین
عقل نخست آفرید روح باو یار کرد
خلق سموات را کرده به ایشان قرین
ثابت و سیاره را پیر و افلاک ساخت
در نظرات همه بست طناب زمین
قلعهٔ افلاک را داده ده ودو بروج
ناری چندی چنین ماهی چندیچنین
خلق عناصر نمود تحت سپهر برین
طبع و مزاج آفرید ساخت بدانسان زمین
عالم اجساد را زینت از ایشان بداد
هر جسدی را بروح ساخت بخلعت قرین
پا و سر و دست داد چشم و دهان شد فراز
دل ملک جمله ساخت جان ملک پاک دین
باقی اعضا نمود خلق بترتیب خاص
خلق چو پذیرفت خلط ساخت بر ایشان رهین
ضد همه با هم نمود، فرقه اخلاط را
ساخت مزاج دگر هر یکشان را قرین
خلقت انسان درست قدرت او چون نمود
صورت حیوان نمود نقش بلوح زمین
نقش نباتات چون بر ورق آمد پدید
طرح جمادات زد خامهٔ صنع آفرین
اینهمه چون شد از ویکسر صورت پذیر
خاک نگین شد برو اینهمه نقش نگین
روی زمین پرنگار ساخت بصد آب و رنگ
خلق تصاویر گشت لوحهٔ تصویر چین
میخ زمین قدرتش ساخت زارکان کوه
بحر براطراف خاک ساخت تمکن کزین
موج دو او آفرید هر طرفی فوج فوج
هریک مانند کوه در حرکت سهمگین
عالم دیگر نمود در شکم بحر خلق
ماهی و مارو نهنگ جمله در او در کمین
خلق صدفها نمود حاملهٔ طفل در
حامله گوهر شکم درّها یکسر ثمین
کردعیان چار فصل باغ جهان داد زیب
مختلف انواع ساخت جمله فصول زمین
ساخت ملک برهمه فصل بهار و تموز
لشکر از فوج گل ورد شبیه سمین
سنبل و گل را بداد در سپهش اقتدار
وز همه بنمودشان خاص ترین و گزین
لاله بر اطراف کوه ساخت نگهبان کبک
سبزه بر اطراف دشت ساخت بقدرت گزین
نرگس سرمست را داد خماری بجیب
عشوه نما ساختش چشم خمار آفرین
طرح هزاران هزار باغ زد اندر جهان
جمله پر از مشک بید و زسمن و یاسیمن
کرد خیابان بسی طرح بهر بوستان
سرو و چنار از دو سو ساخت بهم همنشین
وز طرفی نارون گشته بشمشاد یار
این شده کبک ختن و آن شده طاوس چین
شاخ گل از بلبلان پر ز خروش نفیر
مکتب طفلان شده باغ چو خلد برین
فاخته برشاخ سر و ساخته توحید حق
ورد زبانش تمام مدح جهان آفرین
قمری کو کو زنان، بر علم نارون
جوش و خروشش بباد داده زمان و زمین
صعوه و درّاج نیز زمزمه سنج آمده
وان بنوای حزین برده دل از دست این
هد هد افسر بسر، یاد سلیمان کنان
آمده اندر خروش کرده نوا را حزین
بلبل و صلصل فغان جفت فغان ساخته
بلبله گوئی نهی کرده زماء معین
کبک دری در حرام قهقهه زن چون پری
دامن کوه از گل خنده اولاله چین
جلوه طاوس نراز علم سبز خویش
کرده بسیمای خویش چشمه روان برزمین
فصل تموز آمده باغ شده میوه دار
جمله نما گشته بید، شاخ شده پیش بین
بوی بهار ترنج عرض گل نسترین
برده بفیض نموّ شاد شده یاسمین
نارونان غنچهسان خنده زنان ساخته
خنده زنان فر بهی زار و نزار و حزین
نکهت نارنج هوش، برده زبستان طراز
دافع صفرا شده از شکر و انگبین
گونه لیمو نشان، داده زصفرا ولی
آمده صفرا شکن لخلخه در آستین
آلو و شفتا از گوشه نشینان بهم
رنگ گرفته بوام آمده ناز آفرین
آمده امرود با، عشوه خرامان بشاخ
کرد صراحی عیان از لب نوش آفرین
تا که بمستی زده پنجه بخون در حنا
خوشهٔ انگور خویش کرده به پروین قرین
مستی او دلفروز، نشاء او کینه سوز
مست سرانداز پای، کرده نهان در زمین
خوشه بساغر کشان نزل ز می ساخته
دانه بر او گشته چاک ریخته زو انگبین
فصل خزان آمده حسن رزان آمده
باد شده رنگریز، آب شده رنگ چین
شاخ درختان شده شوخ تر از نوبهار
لعل فروش آمده با طبق آتشین
فرش بگسترده باغ رنگ برنگ از خزان
هر یک از آن ساخته شبنم در ثمین
تیغ کشیده دمه گشته خصومت همه
گرگ شده پوست چاک ساخته بر پوستین
ژاله در افشان شده، از طبق آسمان
رنگ شکسته بسهم بر رخ در ثمین
گاه زمستان شده گشته رواح تنور
در تن کرسی خزان دافع سرما گزین
مغز بخاری شده دخمهٔ سودا ز دود
(عود قماری) بخور داده برون ز آستین
دست حنائی شده پای بدامن قرین
سر بکلاه سمور گشته تمکن گزین
منقل افسرده خند گشته مربع نشین
اخگرش از لاله به بلکه ز در ثمین
ساقی مجلس فروز دور قدح کرده ساز
صاحب مجلس به بزم کرده مصاحب گزین
باده بدور آمده رخ گل احمر شده
رنگ مصفر دهان از قدح اولین
بر سر منقل کباب، آمده در سوز و ساز
زین گزک خوشنمک دارد لذت چنین



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر که صبوحی کند با دل خرم بود
با دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین
آمد عید شریف فرخ و فرخنده باد
فیه کلوا و اشربوا یا ایها الصائمون
پیش پریشان مکن از پی آشوب من
زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن
ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر
وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن
از لب تو شرم داشت مایهٔ مل در قدح
[...]
برسر کویت بسی کشته و مرده ولی
کشته نیابد قصاص مرده نیابد کفن
قالواخراسان اخرجت رشأ
لیس له فی جماله
فقلت لاتنکروامحاسنه
فمطلع الشمس من
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.