گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
ابوسعید ابوالخیر

یا رب ز گناه زشت خود منفعلم

وز قول بد و فعل بد خود خجلم

فیضی به دلم ز عالم قدس رسان

تا محو شود خیال باطل ز دلم

وطواط

بگسست ز صحبت من آن دل گسلم

مالید بزیر پای محنت چو گلم

هر شب گردد خیال او گرد دلم

الحق ز مراعات خیالش خجلم !

مجیرالدین بیلقانی

جان خواست ز من دوش بت دلگسلم

گفتم بدهم باز نفرمود دلم

یعنی نرسد به وصل رویش بی جان

واکنون که برم جان که ز رویش خجلم

کمال‌الدین اسماعیل

از بس که جفا کند بت دلگسلم

از کردۀ دوست پیش دشمن خجلم

وین اشک که بر چشم خودش کردم جای

او نیز چو یار رفت در خون دلم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه