گنجور

 
طالب آملی

آن غمزه خون دل بسبو می‌کند مرا

افشردهٔ جگر به گلو می‌کند مرا

میخواندم ز اهل وفا آن فرشته خو

وین مرحمت ز او سگ او می‌کند مرا

تاکی خیال هیچ توان کرد و خون گریست

اندیشهٔ میان تو مو می‌کند مرا

از بس معطرم ز نسیم تو عندلیب

گلدسته میگذارد و بو می‌کند مرا

از بس جدا نمیشوم از آستان دوست

غیرت خیال آن سگ کو می‌کند مرا

من ترک آفتاب پرستی نمی‌کنم

آتش پرست آن گل رو می‌کند مرا

«طالب» خیال دیدن عکس رخش در آب

چون سبزه فرش آن لب جو می‌کند مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی