نگه را از رخت رنگیست کان زایل نمیگردد
سخن را از لبت سحریست کان باطل نمیگردد
نمیدانم چه گل چیدست از باغ وفاداری
که دل یک لحظه از بهر بتان غافل نمیگردد
طواف روح فرض آمد مرا در کعبهٔ شوقت
زمانی نیست کین پروانه گرد دل نمیگردد
علاجی نیست جز داغ فراق تازه رویانش
هر آن دیوانهئی کز چوب گل عاقل نمیگردد
مگر کز پیش رویم تیغ را ندهجر او کز پس
شهادت را هلاکم رویم از قاتل نمیگردد
ستمهای پیاپی چرخ را زآنست بر جانم
که این عاجز بعجز خویشتن قایل نمیگردد
بنوعی تشنهٔ آن آب تیغم کز پس مردن
زصد طوفان خون خاک وجودم گل نمیگردد
ز عشق عاشقی افتاده را فارغ بدان ایدل
که عالم میشود تارک دلی جاهل نمیگردد
نشان ناوک تقدیرم از روز ازل «طالب»
بلائی نیست کان بر جان من نازل نمیگردد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.