طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۶

نگه را از رخت رنگیست کان زایل نمیگردد

سخن را از لبت سحریست کان باطل نمیگردد

نمیدانم چه گل چیدست از باغ وفاداری

که دل یک لحظه از بهر بتان غافل نمیگردد

طواف روح فرض آمد مرا در کعبهٔ شوقت

زمانی نیست کین پروانه گرد دل نمیگردد

علاجی نیست جز داغ فراق تازه رویانش

هر آن دیوانه‌ئی کز چوب گل عاقل نمیگردد

مگر کز پیش رویم تیغ را ندهجر او کز پس

شهادت را هلاکم رویم از قاتل نمیگردد

ستمهای پیاپی چرخ را زآنست بر جانم

که این عاجز بعجز خویشتن قایل نمیگردد

بنوعی تشنهٔ آن آب تیغم کز پس مردن

زصد طوفان خون خاک وجودم گل نمیگردد

ز عشق عاشقی افتاده را فارغ بدان ایدل

که عالم میشود تارک دلی جاهل نمیگردد

نشان ناوک تقدیرم از روز ازل «طالب»

بلائی نیست کان بر جان من نازل نمیگردد