گنجور

 
طالب آملی

هر عضو تنت ساده‌تر از عضو دگر بود

موئی که براندام تو دیدیم کمر بود

از درد جدائی مژه برهم نزدم دوش

با آنکه سراپای تو در مد نظر بود

زد بخت بدم نغمهٔ هجران تو برگوش

این زاغ سیه‌رو چه بلا شوم خبر بود

در کوی تو دوش از اثر تیزی خویت

پای مژه را بر دم شمشیر گذر بود

تا صبحدم از ناله نیاسود همانا

مرغ دلم از قافیه سنجان سحر بود

طوطی نخورد خوندل اما چه توان کرد

در هند ببخت بد ما قحط شکر بود

شد کام دل از یاد زهی ستی طالع

امشب که دعا دست در آغوش اثر بود

گفتند چه بودت بجهان رهزن اقبال

نالیدم و گفتم که هنر بود هنر بود

«طالب» چه عجب گر دل و دین داد بتاراج

او نوسفر و بادیه پر خوف و خطر بود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی