گنجور

 
طالب آملی

صد جنون طی گشت تا دستم گریبان‌گیر شد

صد نمکدان شد تهی تا چشم داغم سیر شد

خواستم کز چرخ چارم دوش مسیح

بگذرم سر پنجهٔ خورشید دامن‌گیر شد

طفل مژگان می‌مکد انگشت چون اطفال مهد

مادر چشم مرا پستان مگر کم شیر شد

چرخ عاجز بعد مرگ از نالهام در خون نشست

شیر بی ناخن زبون ناخن بی شیر شد

من سراپا سعی بودم در طواف کوی دوست

نارسائیها تمام از جانب تقدیر شد

وادی زلفش رهی دارد که از بس پیچ و تاب

هر دو گام مور از آن ره طی بصد شبگیر شد

بسکه منظور خود آن زلف مسلسل ساختند

حلقهٔ چشم اسیران حلقهٔ زنجیر شد

برزبان خامه وصف (خان عالی) داشتم

ناگهان خورشید لوحی از پی تحریر شد

صاحب سیف و قلم فرزانه (عبدالله خان)

کز کفش هم کلک عالی رتبه هم شمشیر شد

آن بلند اقبال صاحب طالع (فیروزجنگ)

کآیت فتح و ظفر در عهد او تغییر شد

ابر تیغش بسکه آب از چشمهٔ خون برفشاند

آتش اعدا خنک‌تر ز آتش تصویر شد

حلقهٔ چشم عدو از گرم شستی های او

آشناتر با خدنگ از حلقهٔ زهگیر شد

چون کمان در پنجه بر صحرا بعزم صید تاخت

شوق بیکانش کمند گردن نخجیر شد

بر دل دشمن که جنگ سنگ با الماس داشت

آب تیغش خواند افسونی که ناخن‌گیر شد

«طالب» انشای مدیحش حد نطق من نبود

وام کردم صد زبان تا نیمه‌ئی تقریر شد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی