گنجور

 
طالب آملی

دمی که زمزمهٔ بلبلان بیاساید

ترنمی بنمایم که جان بیاساید

خیال آن مژه چون نیشتر فشان گردد

جگر ز کاوش نوک سنان بیاساید

نصیب نیست که مرغ نگاه بی‌تابان

دمی بزاویهٔ آشیان بیاساید

هجوم حادثهٔ اشتیاق دل نگذاشت

که تیر غمزهٔ او در کمان بیاساید

بروزگار غم آسوده شد دل «طالب»

چو عندلیب که فصل خزان بیاساید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی