گنجور

 
طالب آملی

باز از تبسمی جگرم خون نمود و رفت

تیغ کرشمه را بدلم آزمود و رفت

گفتم که راه گریه بندد مرا ز لطف

صد چشمه خون ز هر بن مویم گشود و رفت

نزدیک او ز خواهش مرهم شدم ز دور

برزخم حسرتم نمکی چند سود و رفت

گفتم کباب سوختگان را نمک چشی

لخت دلی که بود ز دستم ربود و رفت

آویختند سرو و گلش بر عنان ناز

ننهاد شاهدان چمن را وجود و رفت

گفتم دمی برم بنشین وقت رفتن است

بنشست همچو آتش و برخاست زود و رفت

برزاریم ز رحم زمانی نداد گوش

آهنگ نالهٔئی که نمودم شنود و رفت

«طالب» دمی چو گل بکنارم نشست و باز

برخاست همچو شعله و سوزم فزود و رفت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی