باز از تبسمی جگرم خون نمود و رفت
تیغ کرشمه را بدلم آزمود و رفت
گفتم که راه گریه بندد مرا ز لطف
صد چشمه خون ز هر بن مویم گشود و رفت
نزدیک او ز خواهش مرهم شدم ز دور
برزخم حسرتم نمکی چند سود و رفت
گفتم کباب سوختگان را نمک چشی
لخت دلی که بود ز دستم ربود و رفت
آویختند سرو و گلش بر عنان ناز
ننهاد شاهدان چمن را وجود و رفت
گفتم دمی برم بنشین وقت رفتن است
بنشست همچو آتش و برخاست زود و رفت
برزاریم ز رحم زمانی نداد گوش
آهنگ نالهٔئی که نمودم شنود و رفت
«طالب» دمی چو گل بکنارم نشست و باز
برخاست همچو شعله و سوزم فزود و رفت