گنجور

 
طالب آملی

برخوان ما که زهرگیا ترهٔ تر است

لخت جگرکباب تذرو و کبوتر است

گرمی‌کمی‌کند عوضش آب حسرتست

ورکاسه بشکند بدلش کاسهٔ سر است

ته جرعه سرخ باشد و درجام بخت ما

سبز است زانکه زهر ندامت بساغر است

در مجمر سپهر فکندم بخور آه

آری سپهر نیز نمودار مجمر است

تا روی او نمونهٔ مهر سپهر شد

هر آه من یکی علم ماه پیکر است

دنبال من گرفته بهرجا که میروم

خون دلم رفیق چو رزق مقدر است

« طالب » ستیزهٔ توکند آرزو که هست

لطف توخوش ولیک عتاب تو خوشتر است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی