گرچه از جان رمقی مانده و از عمر دمی
می کشم در قدم شوق برابر قدمی
یاد آن عهد که بی شرکت ابنای وجود
داشتم هستی موهومی و کنج عدمی
صد زبان بایدم از بهر بیان کردن حال
نشود کار میسر بزبان قلمی
سوز را مایهٔ دل ساز که در کشور عشق
مفلس است آنکه ازین مایه ندارد درمی
سیل مژگان و سموم از دم آه و نم اشک
تا که در سینه دمی داری و در دیده نمی
نقطهٔ گر غلط آمد مزن آتش به کتاب
دفتری را نتوان سوخت بسهو القلمی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.