طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۳

گرچه از جان رمقی مانده و از عمر دمی

می کشم در قدم شوق برابر قدمی

یاد آن عهد که بی شرکت ابنای وجود

داشتم هستی موهومی و کنج عدمی

صد زبان بایدم از بهر بیان کردن حال

نشود کار میسر بزبان قلمی

سوز را مایهٔ دل ساز که در کشور عشق

مفلس است آنکه ازین مایه ندارد درمی

سیل مژگان و سموم از دم آه و نم اشک

تا که در سینه دمی داری و در دیده نمی

نقطهٔ گر غلط آمد مزن آتش به کتاب

دفتری را نتوان سوخت بسهو القلمی