گنجور

 
طالب آملی

از متاع دوستی یا بیم مژگان تری

دامنی آغشته در خون گریبان تری

یاد صبحی کز چمن مست آمد آن رنگین بهار

رخ گلاب آلوده از خوی چون گلستان تری

زلف مشکین از نگارستان عارض آشکار

چون میان دستهٔ گل شاخ ریحان تری

لخت دل در زیر دندان تأسف میگزم

هم بدان لذت که مستی مرغ بریان تری

شرم صد عمان که دهقان فلک هرگز ندید

گوهر افشان‌تر ز چشم ابر نیسان تری

صوفیان را گر بدیل خرقه‌شان صافی کنند

خرقه خشکی بکف یابند و مژگان تری

می‌شنیدم «طالبی» دیدم بدام زرق و شید

ناکسی نا دردمندی نا مسلمان تری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی