گنجور

 
طالب آملی

من گل نچیده خار در آغوش کرده‌ام

من می‌نخورده حسرت می‌نوش کرده‌ام

زین باد آتشین که دلش نام کرده آه

ای‌بس چراغ عیش که خاموش کرده‌ام

نشنیده‌ایم ناله ز بلبل بغیر نام

تاگوش کرده نالهٔ خود گوش کرده‌ام

بیهوش داروئیست بتأثیر ناله‌ام

برگوش هر کرا زده بیهوش کرده‌ام

مشغول شکر نعمت وصل توام که باز

ز آن دوش پر ضیافت آغوش کرده‌ام

هردم جفا و جور رقیبم مده بیاد

کز کرده‌های چرخ فراموش کرده‌ام

«طالب» گرفته‌ام کم دیبای زرنگار

شرم از مجردان نمدپوش کرده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی