گنجور

 
طالب آملی

بسکه و بال خلق شد نالهٔ دردناک ما

اکثر دوستان کنند آرزوی هلاک ما

با صفت زخم دوستان دشمن جان مرهمیم

خون رفوگران خورد سینهٔ چاک‌چاک ما

نیست توجهش بکس تا چه ادای زشت شد

باعث سر گرانی شوخ گرشمه ناک ما

باغ بهار خویش را تا بمی آب داده‌ایم

کیست خزان که ترکند پنجه بخون تاک ما

چون خس و خار سوخته دود بر آیدش ز سر

آتش اگر بیر کند پیرهنی ز خاک ما

مانع وصل ما و غم چند بود شکفتگی

ما همگی هلاک غم، غم همگی هلاک ما

« طالب » کامجو کجا نو بر خاک ما کند

نیست نصیب بوالهوس رتبهٔ عشق پاک ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی