چون یاد روح قوت کنم از شمیم خویش
میرم چو صبح و زندهشوم از نسیم خویش
بویگلم که صبح چو خیزم ز نوش خواب
آرم سلام روزه بطبع سلیم خویش
آن سالکم که در طلب دوست میروم
ره بر اشارهٔ خرد مستقیم خویش
چون گل ز باغ جلوه ندارم بهر بساط
چونغنچهام کشیدهسری در گلیم خویش
لذت قرین شرع جدید محمدیست
گو فلسفی مناز بعقل قدیم خویش
از خون دل غذای تن خویش کردهام
پروردهام چو غنچه بناز و نعیم خویش
بیند چو بحر جوهر طفل سرشک من
خالی کند کنار ز در یتیم خویش
دایم بپاس خویشتنم کس چو من مباد
آهوی کعبهٔ خود و صید حریم خویش
بیند گر از عقوبت هجر تو شمهای
دوزخ خجل شود ز عذاب الیم خویش
نشنیده چرخ بوی کرم گرچه ریختهست
خون بسی کریم بدست لئیم خویش
ما و هجوم گریه و طغیان سیل اشک
دریا و شورش خود و موج عظیم خویش
خود را بصد وسیله ز کلفت برآوریم
این بس ندامتم کهشوم خود ندیم خویش
از بسکه در کمین خودم با کمال شوق
دیدار دوست سیر نبینم ز بیم خویش
آزاده خصم خویش بود ورنه بهر چیست
عالم غنیم «طالب» و طالب غنیم خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.