چون ید بیضای فقرم برسر آرد ز آستین
پنجهٔ خورشید جاهش بر فلک پوشد زمین
چار موج قلزم ادوار نارد در نظر
چین استغنا زند چون همت من برجبین
لشکر آز و هوس تازان روندم دررکاب
توسن رام تجرد چون کشم در زیر زین
دست تجریدم فشاند آستین بر کاینات
با وجود آنکه حسرت میبرد برآستین
من کیم دوزخ مزاجی کز دلم سر میکشد
راست چون فواره خون نخل آه آتشین
نار آهم گشته زآنرو حلقهٔ زلف نفس
کز سرشگک سیم در دل گنجها دارم دفین
چون کمالی کش بجوشد توز از تاب هوا
ابروی دل گیردم از گرمی اندیشه چین
لاله گردد جمله اجزای بیاضش در نظر
چون درآید صورت داغم بچشم یاسمین
پنبه سان سازد بیاض دیدهٔ رضوان بهشت
فرش اشگم تا کند گلگونه بهر حور عین
از سبک روحی روم شبها چو برمعراج ضعف
در نگون طاس فلک با ناله پیچم چون طنین
با چنین ضعف ار بیفتد کار با کین و نیاز
بر صف نازی زنم زانسان که گوئی آفرین
گو مینگیز آسمان هر لحظه آزاری مباد
ابروی طبعم نماید نوبر آژنگک کین
تلخی آخر غایتی دارد نثار زهر چند
بر شکر ریزی که شیرین کرد کام انگبین
با تو دارم با توای گردون تجاهل برطرف
دیدهٔ خورشید و مه بگشا و برحالم ببین
اشگک ریز حسرتم پیش آر طرف آستین
وین سرشگک از گوشهٔ دامان مژگانم بچین
ورنه فردا پیش داور طبل این گلگونه فاش
میزنم بر روی خاک آندم که میبوسم زمین
داوری کاندر ثبوت عدم نوشروانیش
همچو گل در آستین دارم براهین مبین
نامدار ملک و دانش (میرزا غازی) که ساخت
خاتم اقبال را در دیده جا همچون نگین
مردم آسا از صفات جوهر ذاتی سزد
او نگین نور و چشم آفتاب انگشترین
کفر باشد بحر خواندن دست جودش را که بحر
میدهد مشتی گهر آنهم بعد چین جبین
از سخا بعد از نثار گنج کز رنگ حنا
ماندش بر کف بدل گوید چرا برخاست این
گو بکش برقع کمالش تا بگویم با عقول
کانظروا یا ایّها الجبّال فی علم الیقین
از نشاط انگیزی دور شبابش دور نیست
گر بدوران نالهٔ طنبور هم نبود حزین
سرکهٔ زاهد شراب عاشقان گردد اگر
بنگرد در وی بطرف چشم مستی آفرین
مردم چشم هوس در اشک شوق مجلسش
غوطهٔ حسرت زند همچون نگاه واپسین
و مچه محفل گلشنی کز شرم حسن خویش ساخت
یاسمین چهرهٔ فردوس را شبنم نشین
فرشها گوئی دم تخمیر قدس طایران
بال طاوسی در او افشاند جبریل امین
هر طرف شمعی فروزان که صفا مومش بچشم
آورد گاه تماشا صاف اشک انگبین
دُرد آن مومست کاینک ساخت شماع قضا
صرف شمع روشن بزم سپهر چارمین
قطرهٔ می بر لب سیمین صراحی کرده فاش
تکمهٔ لعل از بیاض گردن حوران چین
ساقی انگشتر بکف همچون سلیمان از قدح
می نگین و موج بروی صورت نقش نگین
ساز در آغوش هر سو مطربان زهره سوز
نشتر مضراب هر یک با رگ جانی قرین
شاهدان نغمهشان را نیش مژگان اثر
راست چون تیر نگاه شوخ چشمان دلنشین
حبذا حافظ خوش الحان که مرغ لهجهشان
در دل بلبل فشارد ناخن صوت حزین
بر حواشی شاهدان در جلوه همدوش حجاب
جمله چون موج نفس جنس نزاکت بر جبین
او بدست لب گه از نسرین این سنبل ربای
گه بدستان نیاز از نرگس آن فتنه چین
بر جبین عرش میتابد فروغ مجلسش
بی تکلف مجلس افروزی همین باشد همین
وصف رزمش چون کنم انشاد و پیکر خامهام
ذوالفقاری گردد و بر صفحه ریزد طرح کین
روز هیجا چون شود گرم نبرد آید بچشم
آفتابی کرده جا در خانهٔ زرین زین
نوک رمحش جوش بخت فلک را تکمه دوز
برق تیغش خرمن عمر عدو را خوشه چین
مرغ تیرش بیضهٔ فولادی پیکان نهد
هر طرف در آشیان دیدهٔ خصم لعین
با نهیب هیبتش گردد فلک را ز انجماد
زهر شبه فاد زهر اندر تن شیر عرین
وه چه تیغ افسرده آبی جاری از جوی نیام
ماهیان آتشین فلسش سمندر را قرین
آب دیدی تشنه لب گر خود ندیدی در مصاف
آب سیما دشنهیی چون تشنهٔ قهرش ببین
لوحشالله ز آن سحر تن بارهٔ شب دست و پای
کز بیاض آئینهٔ صبحش درخشد بر جبین
همچو عاشق کآورد معشوق خویش اندر کنار
با دو دست تنگ تنگش در بغل بگرفته زین
طیکند میدان ممتد زمان کش نگسلد
دست گام آخر از دامان گام اولین
برتل آتش تصور کن فروزان لالهیی
گر ندیدستی گل تمغای شاهش بر سرین
چون هلال نعل نورافشان کند گردد مگر
سطح میدان هوا نقش سم اورا نگین
ورنه خود زانجا که استیلای شوخیهای اوست
نی فلک بتواندش زد بوسه بر سم نی زمین
تا بود از توسن و زین در جهان گفت و شنود
توسن اقبال بادش جاودان در زیر زین
(طالب) آتش زبانش همچو دولت در رکاب
کرده از جای عنانش رخش اشعار متین



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.