شمارهٔ ۲۶ - در توصیف تابستان و مدح میرزا غازی و اوصاف اسب ممدوح گوید
چنان بخار زمین تیره ساخت آب زلال
که قطره بر لب جو میکند نیابت خال
مزاج شخص هوا گشته آنچنان ناری
که شعله را ز نسیم است بیم اضمحلال
باختلاط نسیم صبا عجب نبود
که شمع گلبن پروانه را بسوزد بال
بسیم و زر چه رسد ز آتش هوا حالی
که سنگ آب شود در ترازوی مثقال
اگر نسیم بخاک ختن وزد شاید
که مشک بارد گر خون شود بناف غزال
ز تاب آتش رخسار مهر نزدیکست
که بر عذار بتان شکل زلف گیرد خال
هوا ز پیش چنان راه بسته بر سیلان
که حبس آب روان ممکنست در غربال
ز بس تلون اجسام ز آفتاب تموز
پی نسیم توان دید بر سطوح خیال
در این هوا جگر تازه تا ز نوک مژه
به نیم راه گریبان رسیده گشته ز کال
بعهده جلوهٔ تأثیر آفتاب تموز
بغایتی شده اجسام منعقد سیال
که آب آینه با انجماد ذاتی خویش
همی بموج درآید ز غوطهٔ تمثال
در این هوا بمثل نقطه زیر لوح نگار
مگر میانهٔ خواب و خیالگیرد فال
چراکه بر سر هر نیت از عرق بیم است
که نقش قرعه شود محو در کف رمال
ز بس تراکم دود هوا و گرد زمین
زمانه را بمثل گر همی کنی غربال
ز باده یابی روشن نه رنگ ساقی لعل
نه چشمه بینی صافی نه چهره یابی آل
ز بس غبار پذیرفته برگهای لطیف
ز بس بخار بر آورده آبهای زلال
مریض مشرف بر موت را بجان افتد
نهیب مالک دوزخ ز برکه غسال
ز قحط باد صبا بلبلان بطرف چمن
نقاب غنچه گشایند از تحرک بال
باعتماد هوا شاهدان بوقت بخور
ز هیزم تر، در مجمر افکنند زکال
ز اشتباه نسیم سحرگهی بسموم
سپیده دم نشناسد کسی ز وقت زوال
چو سنگ و آهن مانا شرر برقص آید
در این هوا برخ طبل اگر زنند دوال
ز بس حرارت لب تشنگی و بی آبی
بشاهدان چمن خون ابر گشته حلال
از آن گشوده دهان غنچه تا مگر گردون
به نیش برق گشاید سحاب را قیقال
تذرو و فاخته را بر تن از حرارت مهر
وبال گشته چنان حلهٔ منقش بال
که خویش را پی قربانی از هوا عمدا
در افکنند بدام شکنجهٔ اطفال
بطرف باغ همانا زداغ تشنه لبی است
که خون نشو و نما مرده در عروق نبال
عذار گل بچمن زرد گشته همچو زریر
لب گهر بصدف خشک مانده همچو سفال
ز تفّ سینه بدست یلان آتشخوی
سنان بچرخ درآید چو شعلهٔ جوال
تهی ز آب همه سبزهها چو سبزهٔ خط
بری ز نشو همه دانهها چو دانهٔ خال
بدیدها درخون جو چو دیدهٔ سوزن
به چشمها نم نی جو چو چشمهٔ غربال
لب بنفشه کبود از غم نسیم صبا
عذار خیری زرد از فراق باد شمال
زبان سوسن از تشنگی فتاده برون
چو نوک خنجر شهزادهٔ عدیم همال
تبسم گل اقبال میرزا غازی
کرو بهارستانیست روضهٔ اجلال
گل مخیله را عنبرین ازوست شمیم
زبان ناطقه را شکرین ازوست مقال
سزد که خامه ستان آید از کف خورشید
ازین سبب که بشکلستان اوست هلال
بوصف او رقم نکته تا دقیق زنم
خیال نازک او را در آورم به خیال
گر او نبودی در عرصه دودمان کرم
بمرگ حاتم پذرفته بود استیصال
ز آبیاری دست سحاب رحمت تست
که سبز چون پر طوطی است مزرع آمال
هنر جز این نبود کام بخش طائی را
که در مجاری امکان نکرد رد سئوال
تراست طبع کریمی که شخص احسانش
سئوال را کند از چند منزل استقبال
زمانه را بتو هفت آسمان مباهات است
تو نیز یکدو فلک بر وجود خویش ببال
بآبروی ملایک قسم که چشم وجود
ندیده چون تو گلی در حدیقهٔ اقبال
تمام جوهر دانش تمام نشاهٔ عقل
تمام برق معارف تمام نور کمال
زهی مقام شریف تو کعبهٔ ارواح
خهی جناب رفیع تو قبلهٔ آمال
بسمت رای تو اکثر توجه اوتاد
بخاک پای تو اغلب تیمم ابدال
ترا مترجم نطقی است در زمانه که هست
زبانهٔ قلمش ترجمان سحر حلال
ز بس تخیل اشیا کنی بآسانی
گمان برم که ترا حس ظاهرست خیال
زیاد رأی تو هر چشمهٔ مسام خرد
پیالهایست ز نور زلال مالامال
چو مرغ کعبه شرف نامهها رقم دارند
کبوتران حریم تو بر صحایف بال
تو چون بخامهٔ مشکین بنان بری فغفور
دوات چینی پیش آورد ز ناف غزال
بهار طبعا در بوستان بتربیتت
که فیض نشو و نما را دراوست حد کمال
قند ز لطف هوا میوهٔ رسیده بخاک
شکوفه گر بمثل رد شود ز شاخ نهال
بلطف دردل خشم اندر آوری تسکین
بقهر در تن خصم اندر افکنی زلزال
درآن مصاف که از عکس تیغ مینا رنگ
هوای معرکه پوشد زمردین سریال
زلعب و کینه بدست یلان آتش خوی
سنان برقص درآید چو شعلهٔ جوال
زهر جهت متزلزل شود قلوب نبرد
زهر طرف متحرک شود صفوف قتال
هلال تیغ شود گردن فلک را طوق
خم کمند شود ساق عرش را خلخال
ز بس تحرک پرگار تیغ و جدول رمح
به پرنیان هوا مرتسم شود اشکال
مکان منبت گردد ز تکیهٔ برو دوش
زمین مجدر گردد ز غوطهٔ سریال
فند ز پیکر زخم آزمودگان برخاک
پرند سایه مشبک بصورت غربال
همی نهند عقابان تیز بال خدنگ
درآشیان دل و دیده بیضههای خیال
دم رجوم خدنگ ازفراز سوی نشیب
هوا بریزد پر و زمین برآرد بال
تو در میانه یکی اژدها گرفته بکف
چو شیر گردون آتش فشانی ازچنگال
عدیل خواهی در ساحت زمانه عدیل
همال جوئی در عرصهٔ نبرد همال
برقص در خم رانت سحاب رفتاری
کهداغ پویه نهد برجبین بادشمال
تکاوری که چو خشم آورد بگوشهٔ نعل
رباید از خم گوی زمین هلال هلال
ببال و برچوهژ برو بخشم و کین چو پلنگ
بخال و خط چو تذرو و بدست و پا چو غزال
زجنس وحش بود تا بود بر آخور لیک
کنی چو قصد عنانش برآورد پر و بال
چو مست پویه شود کف زنان بهر گامش
هزار عمر قدم سوده ماند از دنبال
عجب ز سرعت سیرش مدان که راکب او
همیشه تهمت ماضی زند بر استقبال
ز حسن جلوه بهنگام کاکل افشانی
شمال بر دمش آویزد و صبا بریال
قرار کفر بود در طبیعتش گوئی
ز عمر دشمن شه وام کرده استعجال
ادا شکافا، رمز آگها، ضمیر رسا
زهی ز کنه تو بی بهره جوهر فعال
شکر فشانی حمد تو حد ناطقه نیست
از آن چو طوطی تصویر لال گشتم لال
مرا بدست متاعی چو صدق و اخلاص است
چرا بمعرض بیع آورم حدیث و مقال
چو صدق تا بودم گوهری بکف چه ضرور
که جنس دانش معدوم را شوم دلال
چگونه خود را فاضل نمایم و کامل
کدام فضل که من دارم و کدام کمال
بصدق نیت و اخلاص خویش مینازم
نه برمراتب فضل و کمال و ذهن و خیال
هزار بنده ترا هست جمله حالتمند
بچشم زخم یکی گو مباش صاحب حال
کمینه مدح سرای توام روا نبود
که خاک قدح فشانند بر سرم جهال
دریغ کاش هجاگوی من کسی بودی
که چاکران مرا شاستی نظیر و همال
که تن به تیغ تلافی همی ز تارک سر
برای طبل فضیحت کشید میش دوال
ولی چه سود که از شیر شرزه لایق نیست
که چنگ و دندان رنگین کند بخون شکال
چه باعث است مرا این فتنه را نمیدانم
که عالمی بمن افکندهاند طرح جدال
مرا خلاف و نزاعی به کس نه، حیرانم
که مردمم ز چه افتادهاند در دنبال
بحال خویش یکی مرد قانعم بکفاف
بکس نه مبحث جاهی مرا نه دعوی مال
رهین صحبت ابنای روزگار نیم
بطبع خویشم پیوسته در جواب و سؤال
بعرصه گاه نه استم مگر در آخر فوج
بزمگه ننشینم مگر به صف نعال
مرید همتم اینک نشسته فارغبال
بر آستان قناعت ز روی استقلال
بساط آز و هوس طی نموده خرسندم
بذره پروری آفتاب جاه و جلال
بامتیاز لباس و غذا نیم دربند
کز اهل حال نزیبد تتبع اطفال
بهرچه میرسد از دوست شاکرم شاکر
شکر نباشد حنظل قصب نباشد شال
ولی بود ز توام چشم آنکه نپسندی
سر بعرش رسانیدهٔ مرا پامال
درازگشت سخن قصه مختصر (طالب)
یکی برشتهٔ تفصیل کش در اجمال
محل محل اجابت، زمان زمان دعاست
برآر دست بدرگاه ایزد متعال
همیشه تا بود آرایش صحیفهٔ دهر
محامد شب و روز و مناقب مه و سال
شبت خجسته لقا باد و روز خوش منظر
مهت مبارک رو باد و سال میمون فال
دل محب تو آئینه دار صیقل عیش
جبین خصم توسوهانی از شکنج ملال
مدام بر سر بخت تو بال گستر باد
همای سایهٔ لطف خدای جل و جلال



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
تو را که میشنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال؟
شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی
[...]
به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال
چهارشنبه و سه روز باقی از شوّال
بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم
سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال
ستوروار بدینسان گذاشتم همه عمر
[...]
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال
مرا ببین که ببینی کمال را بکمال
من آن کسم که بمن تا بحشر فخر کند
هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال
همه کس از قبل نیستی فغان دارند
[...]
همیشه گفتمی اندر جهان به حسن و جمال
چو یار من نبود وین حدیث بود محال
من آنچه دعوی کردم محال بود و نبود
از آنکه چشم من او را ندیده بود همال
ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت
[...]
ز نور قبۀ زرین آینه تمثال
زمین تفته فرو پوشد آتشین سر بال
فروغ چتر سپهری بیک درخشیدن
بسنگ زلزله اندر زند بگاه زوال
درر چو لاله شود لعل در دهان صدف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.