شمارهٔ ۲۰ - این حماسه از یادگار دوران شباب شاعر در مدح اعتماد الدوله است
خامهٔ ماغی بکف بگرفتم از طبع منیر
تا زنم نیرنگ صد معنی بیک تار حریر
بلبل دستانسرای گلشن جنت کجاست
تا صریر خامهام بیند ننازد بر صفیر
بر بیاض صفحه از فیض بنانم میبرد
کلک مشکین رشحه ناموس سیادا بر مطیر
نیست چون من آتشینطبعی بدار الملک خاک
وین سخن بر منبر افلاک میگویم دلیر
شیرمردان را بجان از رشگ شور افکندام
گرچه میآید چو پستان از دهانم بوی شیر
همچو یوز آرد پلنگ چرخ را با من به صلح
گر ز شیر آهوی نطقم را قضا بندد پنیر
ذرهٔ انصاف میخواهم ز همکاران بوام
تا غنی سازم بآن سرمایه امید فقیر
هر متاعی را کثیر او قلیل آید بچشم
جنس انصاف است آن کآمد قلیل او کثیر
(طالب) جادو خیالم کز مقالات فصیح
رشگ خاقانی نیست بر من چون بر او رشگ اثیر
انوری گر مرد میدان منستی حاضرم
ور ظهیر فاریاب اینک من و اینک ظهیر
تا زبان را گرزنم عطر فصاحت بر مشام
تازه گردد از بخورم روح اعشی و جریر
کلک خود را با بنان چون بشکنم ای روزگار
من دبیرم این دبستان را عطارد هم دبیر
از دل بزمم بآسانی همی آید برون
معنی باریکتر از موی چون موی از خمیر
گر نکردی شعلهٔ طبعم تنور صبح گرم
گردهٔ خورشید ماندی همچو قرص مه خطیر
غیر کلک من نشان ندهد کسی کز آب شعر
دفتر اسلاف شوید کودک دی و پریر
در کلامم سهو نتوان یافتن زیرا که من
مستم از جام طبیعت لیک مست شیرگیر
گر ز طبع آتشین تخم شرر کارم در آب
شعله روید چون گل نیلوفر از سطح غدیر
از عرق ریز خیال شعلهٔ طبعم زند
طعنه بر فوارهٔ آتش مسام زمهریر
حنظل بی رونقی دارد مذاقم را چو زهر
ورنه در فطرت ز شهد آمد کلامم را خمیر
تربیت کامم اگر شیرین نماید عنقریب
خسرو ملک سخن گردم باقبال وزیر
طبع دولت اعتماد الدوله کز مرآت طبع
میزند سر پنجه با آئینهٔ مهر منیر
آن بلند اختر که دایم میدرخشد بر تنش
پیرهن چون جامهٔ فانوس از نور ضمیر
آستین شاهد خلقش ز فیض عطر خویش
چون گریبان ریاحین نیست محتاج عبیر
گر ز گرد توسنش گیرد زکات توتیا
چشمهٔ خورشید گردد حلقهٔ چشم ضریر
این دو مرغ یکزبان را نیست در قول امتیاز
خواه بلبل در ترنم خواه کلکش در صریر
ز انبساط دهر در عهدش نبندد بی خلاف
با وجود استواریهای عهد مایه شیر
بی هوای آتش اندر فصل دی بیرون رود
تیر گر از یاد طبع مستقیمش تاب تیر
گر ز باغ خلق او عطری وزد بر تره زار
حلهٔ یوسف شود پیراهن بد بوی سیر
طایر خلقش بنامیزد چو طاوس بهشت
میکند پرواز وز شهپال میبارد عبیر
بر سواد خامهاش کز وی حلاوت آیتی است
گر نهد انگشت نادانسته طفل نیم شیر
بعد از آن گردایه پستان غوطدور شکر دهد
از همان انگشت لب مینگسلد طفل صغیر
بارها در دفتر اعمار با مدّ بقاش
مدّ عمر خضر سنجیدم قصیر آمد قصیر
جانب گیتی نبینی جز بچشم نیم باز
بسکه آمد در نظر این هفت اقلیم حقیر
هم بدستوری که باشد ابره فوق آستر
اطلس قدرت بود بالا پرند چرخ زیر
عقل کل با آن تجرد در مقام اعتقاد
خرقه از دست تو پوشد چون مرید از دست پیر
شاهد خوش قامت قدر ترا نادیده چرخ
رشگ رعنائی خجل کردش ز شکل مستدیر
مژدهٔ دانش رساندن نیست کار هر رسول
این بشارت را چو کلک مسرعی باید بشیر
نظم سنجی مر ترا زیبد نه خصم خام را
زآنکه تو شایستهٔ شعری و ارباب شعیر
دفتر مدح ترا نظم لآلی میدهند
در جواهر خانهٔ گردون چه برجیس و چه تیر
گوهر ذات ترا عمریست تا در بحر کون
میکنم سیر نظر اما نمیبینم نظیر
هم بدستوری که شیر آید به پستانش ز مهر
بعد عمری چون رخ فرزند بیند مام پیر
زادهٔ کلک ترا چون ابر میبیند ز دور
میشود جاری ز پستانش هزاران جوی شیر
گر تنور تفته گردد خم همی ناید بجوش
آیت حلم تو چون خوانند بر گوش عصیر
از دل سرگرم در مهرت شود کین آشکار
از دهان غنچهٔ سوسن گر آید بوی سیر
مر ترا زیبد باستحقاق در ملک عقول
کوس دانائی زدن با فطرت گردون مسیر
غیر کلکت گوهر انگشت دارد صد هنر
کیست کش خارد سر چندین مهمات خطیر
نی ستمکاری و در قیدت بود کونین از انک
هر نفس خلقی بحسن خلق میسازی اسیر
هست تدبیر تو پر، اما پی زینت نه عجز
عینکش بریده بنهادی ز رأی مستنیر
جز مثال شاهد رأی تو ننماید قبول
گر شود آئینهٔ خورشید و مه صورت پذیر
چون گلاب غنچه خوشبوتر بود بهر مشام
جاودان از غنچهٔ دولت گلاب عیش گیر
تا بود در عرصد هیجا بوقت کار زار
تیر را و رمح را پیکان و پرچم ناگزیر
دایم از موی سر حاسد دو پرچم ساز رمح
وز دل پولادی دشمن دو پیکان ساز تیر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.