عید بیفروخت چهرهٔ باغ جهان را
آب ز جوی بهار داد خزان را
گوجرس ناقد از جلاجل دف ساز
آنکه روان ساخت محمل رمضان را
قفل زبان مطرب ار گشاید وقت است
شیشهٔ می چون گشود مهر دهان را
بسکه برخهای زرد گونهٔ گل داد
شیشهٔ می بست دست رنگرزان را
می نه عروسیست کز نظارهٔ رویش
سیر توان کرد چشم تشنه دلان را
در رگ و جان هر که حسن جلوهٔ او دید
خاک برخ بر فشاند آب روان را
دل چو طپش گیردت مفرح می نوش
سهل میندار علت خفقان را
تا نبود شیشه و پیاله بمجلس
ذوق نباشد نوای مجلسیان را
آری تا عندلیب مست نگردد
بی مزه انشا کند رموز فغان را
حنجره غلطان کند شراب صبوحی
وقت سحر مقریان بی مزه خوان را
غرقهٔ دریای می به غوطهٔ اول
شوید از خاطر آرزوی گران را
باده فشاران که میکنند لگد مال
در دل مجروح خوشه خون رزان را
آبلهٔ پایشان ز روی شرافت
قیمت گوهر شکست تاج کیان را
جنس دل و نقد جان برای چه روز است
صرف ره باده کن هم این و هم آن را
جان ده و می گیر ور زیان کنی از من
جان دگر مفت خواه جبر زمان را
دامن ساقی بگیر و در قدمش ریز
قید مکن در خریطه نحل روان را
جوش جوانی و جوش گل دو سه روز است
خوش گذران این دو روزهٔ گذران را
گه گل میچین ز شاخ پنجهٔ ساقی
داغ کن از رشک بلبلان جنان را
گاه در آویز همچو طرهٔ معشوق
محو رخش ساز دیدهٔ نگران را
هم ز دهانش ببوسه تلخی مینوش
هم ز لبش محو ساز سرخی پان را
بر گل تر دامنی نظاره میالای
در نگر آن عارض گلاب چکان را
فیض نظر گیر وداد گفت و شنو ده
کام روا ساز چشم و گوش و زبان را
آینهٔ چشم را ز حسن جلا بخش
پس شنوا کن به نغمهگوشکران را
کام زبان چون روا کنی بگشا مهر
درج مدیح خدایگان زمان را
صاحبگل اعتماد دولت و دین آنک
بوی گل دولتش گرفته جهان را
تیغ دو دم از زبان فتاده هر آنگاه
راه سخن داده جامهٔ دو زبان را
با قلم ازحرمت نگارش مدحش
حسرت عقد اخوتست بنان را
فر شکوهش جهان گرفته همانا
هست بشأنش نزول آیت شان را
نیر رأیش چو فیض نور کند عام
کس نشناسد ز شعله جرم دخان را
دهر مباهی بعدل او بود آری
عدل فروزد چراغ امن و امان را
بحر کفش چون کف آورد بلب از جود
خانه بیغما دهد ذخیره و کان را
منع زدن رحمتش چو عام نماید
نبض به تسکین بدل کند ضربان را
پیش ضمیرش چه صرفه زین که برخسار
برقع ز آهن کنند راز نهان را
خامهٔ فولاد را چو موم تراشد
کز لک طبعش ندیده روی فسان را
آب چو آئینه عاری از حرکت بود
زآن قلم آموخت شیوهٔ جریان را
وه چه قلم سبز شاهدی که برفتار
کرده زمین گیر پای سرو روان را
سلسلهٔ مشکبوی غالیه فامش
باج بگردن نهاد عنبر و پان را
طرفه کمیتی است کز نزاکت رفتار
طعن درشتی زند نسیم وزان را
در گذرد ز ابلق سپهر بسرعت
بیند اگر زآن بنان فشارش ران را
کلک دوشاخیش گو بقلزم کف بین
هر که ندیده است ماهی دو زبان را
ای بطرازی قبول کرده بصد ناز
دامن عهد تو امتداد زمان را
از پی گنجایش شکوه تو تقدیر
حکم تخلخل نموده جسم مکان را
نیک چو بیند نتیجهٔ کرم تست
هرکه به روغن فتاده یابد نان را
کلک فصیح تو در مکالمه بشکست
چرب زبانیش رونق بلسان را
گر شنود گلفروش نکهت خلقت
باز گذارد بعندلیب دکان را
بحر تمنای دست بوس تو دارد
از دل مسکین برون بر این خلجان را
دور میفکن بوقت کلک تراشی
ریزهٔ آن خامهٔ شهاب نشان را
تعبید سازش به بلک دیدهٔ ایام
بیمزه نتوان گذاشت چشم جهان را
هیبت تیغ تو در قلمرو بدخواه
رنگ برخ برشکسته پیر و جوان را
تا بمقامی که خیل جوهریانش
لعل شمارند مهرهٔ یرقان را
گازر بحر بقا بکشور عدلت
شسته بصابون ماهتاب کتان را
مور میانان هند کز شکن موی
طوق بگردن نهند شیر دلان را
هرزه نبندند برمیان کمر از زلف
هست در این حکمتی بیان کنم آن را
تیغ تو چون شهره شد بموی شکافی
واهمه تسخیر کرد کون و مکان را
آن صف نازک تنان ز بیم نهفتند
در زرهٔ تنگ حلقه موی میان را
باد خلاف تو چون وزید بکهسار
سینهٔ پرداغ ساخت لاله ستان را
گرگ بدوران پاسبانی عدلت
کز ستم آزاده کرد جورکشان را
رزق حرامی نیافت چون ز تردد
آمد و خوردن گرفت چوب شبان را
ایکه جهان در پناه معدلت تست
حفظ تو زانسان شجاع کرده خسان را
کز پی تشخیص تب دلیر بگیرد
پنجهٔ روباه نبض شیرژیان را
واهمهٔ ضرب تازیانهٔ منعت
بند بیا برنهد سمند زمان را
پیش وقارت ز جمله باز توان داشت
با کجک نیش پشه پیل دمان را
دست تو چون آستین منع فشاند
از جریان باز دارد آب روان را
زآن خم ابرو رسد بکج نظر آسیب
فتنه متاعست خانههای کمان را
سیر کنان چون ز صحن خرّم گلشن
عطف دهی سوی لالهزار عنان را
تا گلبوسی ز لعل رخش توچیند
غنچه کند لالهٔ شکفته دهان را
رخش تو گفتم کدام رخش و چه شبدیز
نیست نشانی از او نه این و نه آن را
باد عنان آتشی که گیرد ازو یاد
شعلهٔ جوّاله شیوهٔ جولان را
کبک خرامی که چون بجلوه در آید
سلسله بر پا نهد تذرو چمان را
چون نگری با جناح زینش گوئی
بال گشاده کبوتری طیران را
از خط و خال تنش چه شرح دهد کس
دیده نه ایدر نگار دست بتان را
از ره نسبت دو گوش او دو سنانست
تیر چو مژگان مار کرده زبان را
کاکل او هم دو شاخ گر فتد اولیست
زآنکه دو پرچم سزا بود دوسنان را
بر رخ سنگ از سمش نشان فتد اما
باد تک او برد ز سنگک نشان را
روز وغا چون بجست و خیز درآید
زیر سم آرد چو گوی فرق یلان را
بر تن فرسوده چار آینه بندد
نعل سمش خصم اوفتاده ستان را
می نکند چون صهیل رعد شکوهش
باد مسیحا علاج گوش کران را
دست زنان چون همی بشیهه درآید
آب کند زهره اژدهای دمان را
در قدم اولین ز پای در آرد
همرهیش توسن دونده گمان را
زینسان رخشی سزای چون توسواریست
ای بکفت روزگار داده عنان را
(طالب) زین بیش بال نطق میفشان
مرغ هوا نیستی بهل طیران را
مهر سر حقهٔ ثنا بگشودی
بردی ناموس بحر و سیرت کان را
درج دعا نیز باز کن گهری چند
در قدم افشان یگانهٔ دوجهان را
تاکه بود صبح عید شغل صبوحی
بر همه کس فیض خاصه دولتیان را
می خور و مجموعه خواه درچمن شعر
بال فشان ساز عندلیب زبان را
شادنشین بگذران باحسن احوال
اول شوال آخر رمضان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرگ یکایک توان گرفت، شبان را
صبر همیباید این فلان و فلان را
هر که همیخواهد از نخست جهان را
دل بنهد کارهای صعب و گران را
غزو گوارنده باد شاه جهان را
ناصر دین راعی زمین و زمان را
آنکه چو او تا قران و حکم قران است
هیچ مدبر نبوده هیچ قران را
دولت او رایتی فراخت که خورشید
[...]
ای کرمت نظم داده کار جهانرا
والی اقلیم جسم ساخته جانرا
داده شتاب و درنگ از ره حکمت
قدرت تو هیأت زمین و زمانرا
کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.