گنجور

 
طبیب اصفهانی

کجا کسی غم شبهای تار من دارد

بحز وفا، که سری در کنار من دارد؟

باین خوشم که تو را شرمسار من سازد

تحملی که دل برد بار من دارد

سزای دوستیم بین که هر کجا ستمی است

ذخیره از پی جان فگار من دارد

گذشت یار زمن سرگران و دانستم

که کار با من و با روزگار من دارد

چرا خموش نباشم چو بشنوی از من

شکایتی که دل بیقرار من دارد

مبادا از تو خیالم بجز خیالت اگر

گذار در دل امیدوار من دارد

زدود آه دل من طبیب معلومست

که آتشی بکمین خار خار من دارد

 
 
سعدی

مگر نسیم سحر بوی یار من دارد

که راحت دل امیدوار من دارد

به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل

مگر شمایل قد نگار من دارد

نشان راه سلامت ز من مپرس که عشق

[...]

سیف فرغانی

بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد

که پادشاهی خوبان نگار من دارد

ببوی او بگلستان شدم ندیدم هیچ

بغیرلاله که رنگی زیار من دارد

عجب مدار که برگیردم زپشت زمین

[...]

کلیم

نه طُرّه‌ات غم شب‌های تار من دارد

نه چشم مست تو فکر خمار من دارد

ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم

که صبحی از پی شب‌های تار من دارد

ز ضبط گریه چو گل عاجز است پنداری

[...]

قدسی مشهدی

ز عقده‌ها که فلک نذر کار من دارد

شکفته‌ام، که غم روزگار من دارد

شود چو محو تماشای یار، داغ شوم

که حیرت آینه را در شمار من دارد

نیافت در چمنم سبزه‌ای که زرد کند

[...]

مشتاق اصفهانی

به جز میی که لب لعل یار من دارد

کدام باده علاج خمار من دارد

به من چه لطف بت میگسار من دارد

که مست خفته و سر در کنار من دارد

روا مدار به خود ناامیدیم که ز تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه