در جستن وصل آن بت چینا
بر اسب امید برنهم زینا
وندر ره عشق او بپویانم
باشد که رسم بکام دل زینا
یکچند بوصل او شدم شادان
دشمن ز وصال ما دوغمگینا
جان و دل من بوصل آن دلبر
چون باغ ارم پر از ریاحینا
ناگاه بما رسید چشم بد
بربود مرا ز من شیاطینا
گویم که سبب چه بود هجران را
پنهان نکنم ز خلق چندینا
من بودم و من یقولکی با من
در هجر گلی برسم و آئینا
در پیش نهاده رطل جام می
رنگین چون ریحان آن نگارینا
اندر رخ آن صنم نگه کردم
آن خوبتر از بتان تکسینا
گفتم صنما چو روی خوب تو
نی هست به کافری نه در دینا
لیکن بتو مرمرا بد این حاجت
گفتا که صدت رواست درحینا
گفتم که از ارگ تو بگشایم
گفتا که گشاده کن هلاهینا
بگشادم تا بدیدمش آن . . .
چون سوسن و یاسمین و نسرینا
. . . بمثل چو گنبد سیمین
چون سفره خائنی پر از چینا
من نیز برون کشیدم از . . .
این لنگ روان و کور ره بینا
چوبش کردم . . . بدین روغن
بی کنجد و بی جو ازو کوبینا
ز آهستگی که اندر او . . .
خندید . . . و کرد هین هینا
گفتا که زهی نجیب سلمانی
خوش میدانی کشید سرگینا
صد ره اگرم کنی بروزی در
هر بار به آید از نخستینا
چون نوبت مایقول پیش آمد
از خرده بلا در بلا گینا
بگرفت بدست . . . و میگفتی
این طرفه نوا یک نو آیینا
ای . . . من ای عیار جنگ آور
چون تو نه بچین و نه بما چینا
بالای دراز تو بچه ماند
ماند بمناره قستتینا
گر با تو ز خانه سوی کو آیم
بندند چو اژدها و آدینا
گویند که میربوالعمید آمد
آن صاحب طبل و گرز و میتینا
کز اسب پیاده خانه اندازد
صد مرد سوار شهره بزمینا
این گفت و بکرد روی زی کودک
هین بر سر . . . من تو بنشینا
تا . . . کنم بدین عمود خود
چون چنبر موکب سلاطینا
با . . . تو آن کنم کجا نکند
بر سینه کبک ماده شاهینا
کودک چو شنید از وی این دعوی
گفت آه من غریب مسکینا
ایدون که درست گردد این دعوی
شد نامه عمر من هبابینا
بر قصد هلاک جان من بودی
کس با کس نکرد چو نینا
ز امین من و دعای آن کودک
در حال شد آن عمود پستینا
باز از پس آن ستودن بیحد
بگشاد زبان خود بنفرینا
آژنگ میان ابروان افکند
رخ کرد ترش بسان رخبینا
کی . . . دروغ میکنی لافم
مانند کنی مرا بعینا
آنست که از برای او هر شب
می . . . زدی نه خمسه بل خمسینا
امروز که دست یافتی بروی
نامرد شدی و خر و ننگینا
برخیز و . . . مرد را اکنون
یا سرت بدون برم بسکینا
گفتا نکنم بامر تو کاری
بگذار بفضل خود بمن اینا
بیمارم و زار و . . . بالینم
بگذار که سر نهم ببالینا
ور من بمرم ز تو طمع دارم
در گور کنی مرا تو تلقینا
نرسید و رمید از من آن کودک
کاین کند بجای من کند کینا
خیر است همیشه دشمن مردان
کافر همه ساله دشمن دینا
هجران مرا سبب همین بود است
زین دورم از آن لبان شیرینا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و جدایی است. شاعر در جستجوی وصال معشوق خود، بر اسب امید سوار میشود و با شوق به سوی او حرکت میکند. اما ناگهان چشمی بد او را از وصال معشوق جدا میکند و حسرت و غم را بر دلش میآورد.
شاعر به زیبایی معشوقش اشاره میکند و میگوید که او بهتر از تمام بتان است. معشوق در پاسخ به شاعر میگوید که بر او صدها بار گناه رفته و از او میخواهد که در عشقش صبر کند. با این حال، شاعر در دل شور و شوقی دارد و در عین حال، دچار بلای جدایی از معشوق میشود.
شاعر به یاد لحظات شیرین با معشوق و زیباییهای او میافتد و به نوعی حسرت میخورد که چرا عشقشان با مشکلاتی همراه است. در نهایت، او در دلش نسبت به جدایی ابراز ناامیدی و غم میکند و به این نتیجه میرسد که هجران به خاطر حسد و بدبینی دیگران است.
هوش مصنوعی: من به دنبال رسیدن به وصال آن معشوق چینی هستم و با امید، سوار بر اسب آرزوهایم میشوم.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق او قدم میزنم، شاید که رسم و راههایی که دل را خوشحال میکند، به جا آورم.
هوش مصنوعی: مدتی به خاطر وصل او خوشحال بودم، اما دشمن از ارتباط ما غمگین است.
هوش مصنوعی: جان و دل من به یاد آن محبوب مانند باغی پر از گلهای خوشبو و زیباست.
هوش مصنوعی: ناگهان به من رسید، چشم بدی که مرا از خودم دور کرد و شیاطین به کار افتادند.
هوش مصنوعی: میگویم که چه چیزی باعث جدایی شد، اما از مردم پنهان نمیکنم که چه مدت طول کشیده است.
هوش مصنوعی: من تنها بودم و با خود میگفتم، در غربتی که هستم، ای کاش میتوانستم گلی را به تو برسانم و آینهای از خود را به تو نشان دهم.
هوش مصنوعی: در مقابل ما جامی پر از شراب رنگینی قرار دارد که مانند گلی خوشبو و زیباست، همچون آن معشوقه نازنین.
هوش مصنوعی: وقتی به چهره آن معشوق نگاه کردم، متوجه شدم که او زیباتر از تمام بتهای زیباست.
هوش مصنوعی: گفتم ای معشوق، وقتی که زیبایی تو در دنیا وجود ندارد، چه فایدهای دارد که به دیانت فکر کنیم؟
هوش مصنوعی: اما به تو گفتم که نیازی به این صحبتها نیست، زیرا صدای تو در این حالت شنیده میشود.
هوش مصنوعی: گفتم که دروازهی قلعهات را باز کنم، گفت که خودت باید آن را باز کنی.
هوش مصنوعی: گفتم در دل سینهام را باز کردم تا او را ببینم، بسان گلهای زیبا و خوشبوی سوسن، یاسمین و نسرین.
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر کشیدن چیزی شبیه به یک سفری زیبا و پر زرق و برق است که در عین حال نشاندهندهی دسیسه و نیرنگ است. به عبارتی، چیزی که به ظاهر جذاب و چشمنواز به نظر میرسد، اما در واقع پر از نقص و ناخالصی است.
هوش مصنوعی: من هم از این وضعیت ناخوشایند و نادانی خارج شدم و به راهی روشن و آگاهانه قدم گذاشتم.
هوش مصنوعی: او را به چوب زدم و از روغن بدون کنجد و جو، از او کوبیدم.
هوش مصنوعی: به خاطر آرامشی که در او وجود دارد، خندهای به لبانش آمد و گفت که با دقت و توجه بیشتری به اطرافش نگاه کند.
هوش مصنوعی: گفت که ای سلمانی خوب، تو خیلی خوب میدانی که چطور سرگینا را بکشانی.
هوش مصنوعی: اگر صد بار هم مرا امتحان کنی، در هر بار با توصیهای از ابتدا به تو بازگشت میکند.
هوش مصنوعی: وقتی نوبت ما رسید، از مشکلات کوچک در برابر مشکلات بزرگ، دلسرد نشوید.
هوش مصنوعی: او چیزی را در دستش گرفت و میخواند، به گونهای که انگار یک نغمه نو و جالبی مینوازد.
هوش مصنوعی: ای جنگاور ماهر و دلیر، در زندگی به دنبال کسی نباش که مانند تو باشد و ارزش تو را درک کند.
هوش مصنوعی: بالای قد بلند تو، بچهای مانده است که به منارهای نگاه میکند.
هوش مصنوعی: اگر از خانه به سمت تو بیایم، مانند اژدها و آدینا (و یا نگهبانان) مرا خواهند بست.
هوش مصنوعی: میگویند که میربوالعمید، کسی که صاحب طبل و گرز و معرکهگیری است، به همراه آمده است.
هوش مصنوعی: مردی که از اسب پیاده میشود و در خانه میافتد، به قدری توانمند و شجاع است که صد نفر سوار را در میدان نبرد تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: این جمله به نوعی به اشاره به گفتگویی میپردازد که در آن کسی به دیگری میگوید که در کنار هم بنشینند یا به نوعی توجه بیشتری به یکدیگر داشته باشند. بیداری و حواسجمعی در اینجا مطرح شده است و به نوعی دعوت به همنشینی و تبادل نظر میباشد.
هوش مصنوعی: من قصد دارم با این راه و روش خود، همچون حلقهای از موکب سلطنتی، دیگران را تحت تأثیر قرار دهم.
هوش مصنوعی: من با تو آن کار را انجام میدهم که کبک مادهٔ شاهین هرگز نمیتواند انجام دهد.
هوش مصنوعی: کودک وقتی این حرف را از او شنید، آهی کشید و گفت: آه، من چقدر تنها و بیکس هستم.
هوش مصنوعی: زمانی که این ادعا به حقیقت بپیوندد، نامهی عمر من به هذیان خواهد رسید.
هوش مصنوعی: اگر کسی قصد جان من را داشت، چون نینا (پرندهای که به خاطر فرزندش خود را فدای او میکند) هیچکس به هیچکس رحم نمیکرد.
هوش مصنوعی: دعای آن کودک و اعتماد من، سبب شد که این ستون، از حالت پست و فرو رفته خود، قیام کند.
هوش مصنوعی: پس از ستایش بیپایان، زبانش به نفرین گشوده شد.
هوش مصنوعی: او با ابروانی که به شکل آژنگی جلوه میکند، چهرهای ترش و ناراحت مانند رخی بینظیر دارد.
هوش مصنوعی: تو دروغ میگویی و مانند لاف زدن، مرا نیز به بازی میگیری.
هوش مصنوعی: کسی است که به خاطر او هر شب، نه پنج بار بلکه پنجاه بار عبادت میکنی.
هوش مصنوعی: امروز که به قدرت و موفقیت رسیدی، به آدمی بیاخلاق و بیرحم تبدیل شدهای و به دیگران ظلم میکنی.
هوش مصنوعی: برخیز و بایست، اکنون زمان آن است که مرد به پا خیزد، حتی اگر این کار را بدون روی برم انجام دهد.
هوش مصنوعی: او گفت که به فرمان تو هیچ کاری نخواهم کرد، تنها بگذار تا از لطف خودت بر من ببخشایی.
هوش مصنوعی: من در حال بیماری و ناراحتی هستم، خواهش میکنم مرا در کنار خود بگذارید تا کمی آرامش بگیرم و سرم را بر روی بالین شما بگذارم.
هوش مصنوعی: اگر من از عشق تو بمیرم، امیدوارم در قبر من تو مرا با محبت و نرمی دفن کنی.
هوش مصنوعی: آن کودک که از من دور شده و فرار کرده، به جای من کینهای به دل گرفته است.
هوش مصنوعی: همیشه دشمنان کافران از مردان، برای دین و ایمان خیری به بار میآورند.
هوش مصنوعی: فاصله و جدایی من به خاطر این است که دور از آن لبهای شیرین هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.