بوبکر اعجمی پسری ماند یادگار
دیوانه زن بمردی معتوه و بادسار
ماخولیا گرفته و مصروع و کنده مغز
زرداب خورد چون عسلی پیش چون زَمّار
ریشش ز داءِ ثعلب، ریزیده جای جای
چون یوز گشته از ره پیسی به آشکار
شد جای جای ریخته از رشک روی او
ریشی که ننگ دارد ازو رومه زِهار
بر جای موی ریخته پیسی شده پدید
وز آب غازه کرد چو گلبرگ کامکار
بر روی او ز غازه و از موی برشده
یک جای گل گل است و دگر جای خار خار
چون بوم بام چشم برد ز خشم
وز کینه گشته پرّهٔ بینیش پیلوار
گوید که من امین سرطاق و صانیام
آن در چه درخور است سرطاق پایدار
از بهر چشم زخم سرطاق شاندهاند
آنرا چنان کجا سر خر در خیارزار
بر سیرت کبار کند طنز و مسخره
آن از کبار خورده بسی خُرده کبار
گوید به مهتری و بزرگی و سروری
از اعجمی دگر منم امروز یادگار
آغاج اعجمی به . . . س مادرت درون
کان لاف بیهده است و سراسر همه عوار
آن سیم سعد دولت بوبکر بلخی است
نزد پدرش بود در آن وقت زینهار
خوردند زینهار بر اموال خویش و برد
اموال خویش را بر آن زینهار خوار
ناقد بود که سیم بَدل برنهد به مُهر
زو بر چند عوض سره در حال اضطرار
تا اندکی موافق ناید ز ناقدی
بوبکر اعجمی ز چنان خرده داشت عار
چون از سره بَدل نتوانست فرق کرد
انگاشت زان اوست به یک وزن و یک عیار
پس کیسه کیسه رانده ز راه و خَره خَره
آن ناقد خیاره کزو ده به یک خیار
سر در کفن کشید و بدین سرزده بماند
تا میکفد نهان پدر را به آشکار
امروز از آن مرام که دمی ماندش از پدر
با برگ اگر چه هست چو گل در گه بهار
فردا چه حق خویش بخواهند این و آن
بی برگ ماند از همه چون در خزان بهار
زین پایه برتر آید و گوید به ما برند
خویشی همی کنم ز پی غارت حصار
گوید به مستی اندر صد ژاژ و آنگهی
باشد بدان سیر چو شود باز هوشیار
در روز گوید ار که وزیری مرا بُدی
من بودمی ز خواسته قارون روزگار
با آنکه من وزیر نیَم باشدم بسی
از فضل و مال بی حد و اندازه و کنار
چندان که مال سلطان دارد وزیر هم
من مال خویش دارم میراث از کبار
از پاچه ازار من افزون خلق را
بوی وزارت آید و هستم بزرگوار
سیم وزیر مرده بوبکر چون خورد
بوی وزارتش زند از پاچه ازار
بیچاره آنکه میر منم زد به گرد شهر
بی شهریار من زند آن روسبی تبار
روزی و روزها به سر کوی او گذر
کردم به رسم و سیرت بر مرده رهگذار
او مست بود و دست به ریشم دراز کرد
برکند تاه تاه پراکند تار تار
چون روی او ز ریش شد از روی ریش من
او گشته خشم خواه و مرا کرده خشم خوار
گویند خورده بود می آن عیب او نبود
بر من چه جرم باشد اگر خورد زهر مار
مهمان گرفته ریش مرا بُرد خان خویش
آن میزبان نغز به آئین بردبار
جنگش ز جای دیگر و بر من بهانه جوی
خمرش ز جای دیگر و با من همه خمار
بنشست گرد پای و حریفان و فرو نشاند
پیشش کنیزکان و غلامان بر قطار
تو . . . ن به نام ترکی آورد ماه روی
. . . نی چو برج باره همی مانده پاره پار
مویش گرفت و برد که تو بنده منی
یک ره به جای حق خداوندیاَم بیار
زانو بزن به پیش و زمین بوس کن مرا
چونانکه سجده آری در پیش کردگار
از غایت تنعم آن گنده مغز را
چو اعجمی برآمد اندر درین هزار
صد گونه ژاژ و بیخردی گفت و راست کرد
با هر کسی به آر و بر و بند و گیر و دار
آن قاضی فغندره دستار برگرفت
از سر مرا و افکند آنگه میان نار
گفتم که ای زن تو جلب نیک یافتی
ما را به مذهب پل کوثر چو تیر وِتار
وی آن مهتر است و من آن صفی دین
خاص خدایگان و جهانگیر و شهریار
ما را دو مهتر است که از کاح درخوهم
بی رنج دست تو برسانند بی شمار
از من صفی دین را صلت دریغ نیست
سیلی دریغ هم نبود از تو نا بکار
. . . نی به دم نوازد و کرنا به دم زند
تو قلتبان به کار نئی . . . ن خویش خوار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر درباره بوبکر اعجمی، پسر بیمار و دیوانهای است که با مشکلات و چالشهای زندگیاش دست و پنجه نرم میکند. او دچار ماخولیا و جنون است و به نوعی درگیر مسائل روحی و روانی است. بوبکر خود را یادگاری از پدرش میداند و در تلاش است تا جایگاه و اعتبار خود را در جامعه حفظ کند.
او احساس میکند که به خاطر وضعیتش مورد تمسخر قرار میگیرد و در واقع با حس حسادت دیگران روبروست. گاهی خود را در مقام بزرگ و محترم جلوه میدهد و از مال و مقامش میگوید، اما در درون به ضعف و ناامیدی دچار است. او در دنیایی پر از فریب و نیرنگ زندگی میکند، جایی که حتی در دوستی و مهمانیها نیز با چالش روبهرو است.
شعر نشاندهنده تضاد بین ظاهر و باطن شخصیت بوبکر و همچنین نقدی بر جامعهای است که در آن او زندگی میکند. زندگی او نمادی از مبارزه فردی با ناملایمات و قبول ناپذیریهاست، در حالی که تلاش میکند خود را از تنگناهای اجتماعی و روانی رها کند.
هوش مصنوعی: بوبکر اعجمی، پسری از دیوانهزنی بود که به یادگار مانده و اکنون به مردی با فضیلت تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: شخصی به شدت درگیر افکار پریشان و افسردگی است. او با حالتی نگران و ناتوان به سر میبرد و به تنهایی به مصرف دارویی تلخ مانند زرداب پرداخته که حالش را بدتر کرده و او را در وضعیت دشواری قرار داده، درست مانند فردی که در حال و هوای گیج و خاموشی به سر میبرد.
هوش مصنوعی: موشها در گوشه و کنار حرکت میکنند و به طوری که شبیه یوزها شدهاند، از هر سمتی در حال کمین هستند.
هوش مصنوعی: در هر گوشه از دنیا به خاطر زیبایی او، آنچنان حسرت و غبطه وجود دارد که حتی ریشی که باید با افتخار برافراشته باشد، از تلخی این غم شرمنده و ناامید شده است.
هوش مصنوعی: بر روی موی ریخته، لکهای از پیسی نمایان شده و از آب غازه، مانند گلبرگ زیبا و خوشبو شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و عواطف انسانی اشاره دارد. در یک طرف، زیبایی و لطافت گل را بیان میکند و در طرف دیگر، به تلخی و دردسر اشاره دارد. به طور کلی میتوان گفت که در وجود انسان هم میتوان نیکی و زیبایی را دید و هم چالشها و مشکلات را.
هوش مصنوعی: چشم او از خشم و کینه به شدت پر از غم و ناراحتی شده است، مانند بوم (پرنده شب) که در تاریکی میبیند و حالتی وحشتناک دارد.
هوش مصنوعی: میگوید من نگهبان رازهای پنهان هستم، پس این رازها به چه چیزی مناسب است که به زمین و زمان منتقل شود؟
هوش مصنوعی: برای جلوگیری از آسیبهای چشمی، آن را در بالای درخت قرار دادهاند، همانطور که سرخس در نبرد با مشکلات دچار زخم میشود.
هوش مصنوعی: سخن از این است که افرادی که بزرگ و با تجربه هستند، ممکن است با شوخی و طعنه به نقاط ضعف دیگران بپردازند. این نشان میدهد که گاهی اوقات حتی افراد محترم و برجسته نیز در معرض انتقاد و تمسخر قرار میگیرند، به ویژه اگر خودشان نیز اشتباهاتی داشته باشند.
هوش مصنوعی: او میگوید که من امروز یادگاری از یک سرور و بزرگتر از خودم هستم و از یک فرهنگ یا زبان دیگر به شما معرفی میشوم.
هوش مصنوعی: درخت زبانتند فارسی درون گودال، بیهوده و بیفایده است و تمام آنچه در آن جاست، بیارزش و سطحی به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که سیم (به معنای خوشبختی یا ثروت) که به بوبکر بلخی تعلق دارد، در آن زمان نزد پدرش بوده است و باید از آن محافظت کند.
هوش مصنوعی: آنها با احتیاط و احتیاط از اموال خود مراقبت کردند و اموالشان را در این حالت آسیبپذیر نگه داشتند.
هوش مصنوعی: ناقدی بود که به محضی که در دلش محبت شخصی جای میگیرد، در مقابل او از خود رفتارهایی نشان میدهد و این رفتارها را به حالت اضطراب یا نگرانی انجام میدهد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر کمی هم از نقد و قضاوت دیگران راضی نباشیم، باید بدانیم که حتی منتقدان هم ممکن است انتقادات سلیقهای و غیرمنصفانه داشته باشند. بنابراین، لازم نیست به این انتقادات بیش از حد اهمیت دهیم.
هوش مصنوعی: وقتی که نتوانستیم از حقیقت و نیت کسی تمایز قائل شویم، این احساس به وجود میآید که همه چیز یکسان و به یک اندازه است.
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از سفر کردن و مشاهدهی دنیای پیرامون است. فردی با کیسهای به راه افتاده و درگیر مسائلی ساده و پیش پا افتاده شده است. او بر روی چیزهایی تمرکز کرده که در واقع ارزش چندانی ندارند، مانند یک خیار که در دنیای وسیعتری به سختی خود را مطرح میکند. این بیانگر اهمیت نداشتن برخی مسائل در مقیاس بزرگتر زندگی است.
هوش مصنوعی: او سرش را در کفن پنهان کرد و تا وقتی که راز پدرش به روشنی آشکار شود، در همین حالت باقی ماند.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر روحیهای که از پدر به ارث بردهام، میدانم که حتی اگر به نظر بیاید مثل گل در بهار شکوفا هستم، در واقع در عمق وجودم نشانههایی از گذشتهام دارم.
هوش مصنوعی: فردا هر کس بخواهد حق خود را بگیرد، مانند درختانی که در فصل خزان بیبرگ میمانند، همه از یاد خواهند رفت.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که کسی در پی بالاتر رفتن از دیگران است و اعلام میکند که از روی خویشاوندی و رابطه نزدیک، در تلاش است تا به غارت دژی بپردازد.
هوش مصنوعی: میگوید در حال مستی، در مورد بسیاری حرفها و گزافهگوییها میکند، اما وقتی که دوباره هوشیار شود، به آنها فکر میکند و ممکن است از خود آنها دوری کند.
هوش مصنوعی: در روز، اگر کسی بگوید که من همواره مانند وزیر بودم و از خواستههای قارون بهرهمند بودم.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه من در مرتبه وزیر نیستم، اما از نظر دانش و ثروت بسیار فراوان و بیحد و اندازه برخوردارم.
هوش مصنوعی: هر اندازه که وزیر نزد سلطان دارای ثروت است، من نیز از میراث بزرگان خود، مال و دارایی دارم.
هوش مصنوعی: از قسمت پاچهی لباس من، بوی مقام و وزارت به مشام مردم میرسد و من فردی با احترام و بزرگوار هستم.
هوش مصنوعی: بوی وزارت بوبکر، حتی پس از مرگش، در سیم وزیر حس میشود و او را به یاد قدرت و مقامش میاندازد.
هوش مصنوعی: بیچاره کسی که بیسرپرست و بیحاکم در شهر زندگی میکند، او در این وضعیت همچنان تحت تأثیر عواطف و خواستههای ناخوشایند دیگران است.
هوش مصنوعی: روزها در کوچه او گذر میکردم و به نشانه و رفتار او که همچون مردهای رهگذر بود، توجه داشتم.
هوش مصنوعی: او درحال مستی، دستش را به سمت چیزهای نرم و لطیف دراز کرد و ناخواسته آنها را به هم ریخت و به همه جا پخش کرد.
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی و چهرهاش به خاطر مویی که داشت، مرا خشمگین کرد، او نیز به خاطر آن مو به من خشم گرفت و من را کوچک و ناچیز ساخت.
هوش مصنوعی: میگویند که او مینوشیده است، اما این عیب او نیست. من چه گناهی دارم اگر زهر مار بنوشم؟
هوش مصنوعی: مهمان دارم که با خود به خانهاش میبرد و ریش من را هم به عنوان یادگاری نگه میدارد. این میزبان با آگاهی و درسترفتاری خود، مرا تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: جنگ او از جایی دیگر آغاز شده و او به دنبال بهانهای برای دعوای با من است؛ در حالی که مستانیاش نیز از جایی دیگر آمده، اما حالا همه این حال مستی را با من میگذرانند.
هوش مصنوعی: او در میان دوستانش نشسته و کنیزان و غلامان را به صف در برابر خود قرار داده است.
هوش مصنوعی: تو به زیبایی همچون ماه درخشان هستی و وقتی که در آسمان میدرخشی، مانند برجی که همیشه و در هر حال در اوج خود باقی میماند، دل من را شیفته و مجذوب خود میکنی.
هوش مصنوعی: موهای او را به دست گرفت و گفت که تو تنها بنده من هستی، پس به جای حق خداوند، به من احترام بگذار.
هوش مصنوعی: به جلو خم شو و زمین را ببوس، مانند سجدهای که در برابر خالق جهان انجام میدهی.
هوش مصنوعی: از شدت خوشگذرانی، آن انسان بیخبر همانند فردی بیزبان در این دنیا ظاهر شد.
صد گونه یاوه و بیخردی گفت و با هر کس، از درِ بند و بست درآمد.
هوش مصنوعی: قاضی فغندره، عمامهاش را از سرم برداشت و آن را به کنار انداخت و سپس در آتش فرو رفت.
هوش مصنوعی: گفتم ای زن، تو به خوبی توجه ما را جلب کردهای، مانند تیر در تار و پود پل کوثر.
هوش مصنوعی: او پیشوای بزرگ است و من آن سرباز خاص خداوند سلطنتجو و پادشاه.
هوش مصنوعی: من به جستجوی دلخواه خود ادامه میدهم و انتظار دارم که در این مسیر، بینهایت برکت و رحمت به من برسد.
هوش مصنوعی: من از تو برای دین و صفای آن چشمپوشی نمیکنم و اگر بینیاز باشی، نیازی به دست و دلبازی هم نیست.
هوش مصنوعی: من نی را به دست میدهم تا شما را نوازش کند و کرنا را به صدا در میآورم تا در دل شما محبت بکارید. شایستگیهای خود را فراموش نکنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خواجه، این همه که تو بر میدهی شمار
بادام تر و سهیکی و بهمان و باستار
مار است این جهان و جهانجوی مارگیر
از مارگیر مار برآرد همی دمار
نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آبداده و یاقوت آبدار
همرنگ آسمان و به کردار آسمان
زردیش بر میانه چو ماه ده و چار
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
[...]
از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار
در دست مشک دارم و در دیده لاله زار
بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ
با لاله کار دارم از آن روی لاله کار
ماندست چون دل من در زلف او اسیر
[...]
یکروز مانده باز زماه بزرگوار
آیین مهر گان نتوان کرد خواستار
آواز چنگ وبربط و بوی شراب خوش
با ماه روزه کی بود این هر دو سازگار
ورزانکه یاد از و نکنی تنگدل شود
[...]
باران قطره قطره همی بارم ابروار
هر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار
ز آن قطره قطره، قطره باران شده خجل
ز آن خیره خیره، خیره دل من ز هجر یار
یاری که ذره ذره نماید همی نظر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.