گنجور

 
سوزنی سمرقندی

مؤیدین جمال ای ستودهٔ آفاق

ترا به مدح من اهلیت است و استحقاق

مرا به جود تو دانم که همچنین باشد

که از حکیمان طاقم تو از کریمان طاق

به حق من نبود جود تو به روی و ریا

به مدح تو نبود نظم من به زرق و نفاق

بدان سبب که ترا دانم از کرام جهان

سخی و راد و پسندیده سیرت و اخلاق

برِ تو بیشتر آرم ز دیگران ابرام

ز حال نیک و بد خویش خشیة الاملاق

گمان برم به کف راد تو که رازق را

به دست توست کلید خزانهٔ ارزاق

ز گندم تو به نخشب زدند چندین سال

به خانه و زن و فرزند من بنان محراق

اگر کنون به سمرقند بازشان نگرند

زنان نخشب جویند زهر را تریاق

مرا به گندم مرسوم وعده‌ای دادی

بده به دادن آن مر وکیل را اطلاق

همان که دیر دهد ناگران نیاید از آنک

گران شود چو بماند به آب در سرماق

مرا ز گندم فرمودن تو یاد آمد

رزند میخی فرمودن امیر اسحاق

تو از سخای به افراط و از مروت خویش

روا مدار که این بند بشکند میثاق

همیشه تا به شب و روز از مه و خورشید

ضیا و نور بود گستریده در آفاق

مه سعادت و خورشید جاه و دولت تو

منیر باد و مضی بالعشی و الاشراق

حسود دولت و اقبال و عز و جاه ترا

رسیده جان به مضیق و رسیده مه به محاق

 
sunny dark_mode